تبليغاتX
استحاله
نشریه ادبی. هنری. اجتماعی. سیاسی
 مردی که گم شده بود

سلام دوستان خوبم،اگر اجازه بدهيد چند كار قديمی تقديمتان كنم

 

شاید خوانده باشید چون در بسیاری از نشریات  مثل " جوانان * اطلاعات هفتگی* کویر *پیام* مردم سالاری و... چاپ  شده بود . خلاصه اگر لایق بود راهنمایی و هدایتم کنید ...

دستانتان را می بوسم... " حنیف"

 

در ازدحام جاده ی دلتنگی یک مرد در حوالی خود گم بود

 

مردی که با تمامی رویاهاش در چهره ی شمالی خود گم بود

 

با چشم های مضطرب و لرزان در انتظار آمدن یک مرد

 

مردی که توی آینه اشراق یک عمر در توالی خود گم بود

 

انگار زندگی غم مسمومی در خاطرات کهنه ی شاعر بود

 

شاعر ولی برای رها  بودن  در کنج بی خیالی خود گم بود

 

دیگر کسی نه مرهم دردی بر اندوه این مسافر غمگین داشت

 

مردی که سالهای درازی را طی کرد و در توالی خود گم بود

 

احساس یک پرنده ی شاعر را در روشنای خلوت خود می دید

 

با  بال های  بسته ی  پروازش در اوج بی ملالی خود  گم بود

 

***                                   

 

امروز نشریات محلی هم   در صفحه ی نخست خود آوردند:

 

"دیوانه ای که درپی خود میگشت دیروزدرحوالی خود گم بود"

مرداد*1380  سمنان*

 

{  بانوی شرقی}

یک خواب آرام...آغوش یک مرد

                        

نجوای دلتنگ  در گوش یک مرد

 

شب های  فاتح شب های  فانوس

 

در چشم های   بی هوش یک مرد

 

یک پیک ودکا...صد حرف بی ربط

 

در نیش هایی      با نوش یک مرد

 

دلتای حرکت....     گلبانگ   فریاد

 

در   روزگار    خاموش یک   مرد

 

یک بقچه بوسه  صندوقی از درد

 

در خاطرات   مغشوش   یک مرد

 

***               

 

بانوی شرقی!   عشق عزیزت      

 

تا روز آخر     تنپوش یک مرد... 

تیر ماه 1378*بهشهر

 

{  مرد تنها}

تنها و سر به زیر  در امتداد شب

 

یک مرد  ناگزیر  در امتداد شب

 

فریاد می زند:آه ای خدای من!  

 

دست مرا  بگیر   در امتداد شب

 

بال مرا نبند  چندی ست گشته ام

 

پروانه ای اسیر  در  امتداد شب

 

فتوا نمی دهی  دیگر به مرگ من

 

اما چه دور و دیر...در امتداد شب

 

من با تو در سراب همراه بوده ام

 

ای حسرت کویر    در امتداد  شب

 

************     

 

دلتنگ رفتنم     برخیز   ناخدا !!

 

ای در خودت اسیر..................

1381  سمنان*

 

|+| نوشته شده توسط مزدک در دوشنبه 8 آبان1385  |
 

" کشتی شکستگان" 

                                      

به دوست خوبم"م . رضایی" 

                                

به خاطر  حافظ خوانی هایش                                   

 

 

 

چراغی در دل شب نیست.من از خشم اقیانوس می ترسم           

 

ازین شبهای بی ساحل ازین شبهای بی فانوس می ترسم

 

جماعت شعر میخوانند و میرقصند و مینوشندوخوشحالند            

 

من  اما  بر خلاف  دیگران  از خشم دقیانوس  می ترسم

 

و می گویم : " کجا  دانند  حال ما سبکبالان ساحل ها"؟             

 

که از جولان این امواج با این کشتی منحوس می ترسم

 

دلم می خواست  شمعی  را  میان باد ها  روشن کنم  اما             

 

توانم نیست... جانم نیست..میترسم...نگو افسوس..میترسم

 

چرا  باور  نداری  مرد؟  من  از سایه ام  حتی  هراسانم              

 

ویا از قصه های رستم و گودرز و کیکاووس   می ترسم

 

.  .  .

             

ببین حافظ! ببین آن نور در اعماق شب فانوس دریایی ست          

 

به ساحل می رسیم اکنون..نگو ازچشم اختاپوس می ترسم

 

تو  دور از سرزمین مادری  از  آب  اقیانوس  می ترسی           

 

 ولی من  بیشتر  از شاعر وامانده  در کابوس می ترسم...

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 22 مهر1385  |
 

آخرین  غزلم را تقدیم می کنم به عمران صلاحی

 

که در عصر مصیبت زده ی شعر 

نفس تازه ای دمید

 

 

چقدر مانده به ساحل؟ چقدر تا بندر؟                 

                            

چقدر تا  نرسیدن  به انتها… بندر؟؟          

                

در این هوای  نفسگیر  اخر خرداد  

            

شروع کرده به تاراج لحظه ها  بندر

           

چه شعرها که نگفتیم وبی هوا رفتند 

        

   چقدر طعنه  به  باران  زدیم  با بندر 

      

    که ناگهان یکی از هم ستارگان پرسید:  

     

کجاست عطر نفس های آشنا:  بندر

       

          کجاست سمت فراسوی خامشی:فانوس  

      

کجاست سمت تپش های ناکجا؟بندر؟   

 

چگونه همسفران را به مرگ مزده دهم؟

 

چگونه نقب زنم در ستاره ها ... بندر؟

.

.

.

میان انهمه اندوه و خواب و بیداری 

    

هوار زد ملوان گیج و بی هوا: بندر

    

شبیه ساحل اندوه در کنار شماست 

    

رسیده ایم به فانوس..ناخدا…بندر…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

" آینه "

برای جلال آموزگار

 

یک  مرد  رو  به  آینه فریاد میزند: 

             

نفرین من به تو…به تو ای روزگار بد

 

ای کاش چشم های ترا سنگ می زدم  

            

ای کاش چشم های تو می مرد تا ابد

 

من    داغدار  حادثه ی  قحطسالی ام 

              

وقتی شلال خوشه ی باران به ما نزد

 

ای مرد ها که پشت سیاهی نشسته اید!

             

خورشید پشت پنجره بیداد می کند

 

ان سوی شیشه های مه الود گم شدید  

           

دستانتان به عمق سیاهی نمی رسد؟

 

فرسنگ ها که نه..قدمی مانده تا نجات

              

مردی کنار گوش شما داد می زند:

 

یک صبح تا رسیدن و پرواز مانده است 

              

باید شکست آینه را...یا علی مدد...

 

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 22 مهر1385  |
 عمران صلاحی هم به تاریخ پیوست ....
 

 

حالا حکایت عمران است...

 

OMRAN1.gif

 

 

تو کوچه دارن منو می زنن

تو کوچه دارن منو می کشن

تو بیا نذار منو بزنن

تو بیا نذار منو بکشن

میله ها می خوان آسمونو خط خطی کنن

تو بیا نذار واسه یه دونه ستاره

اینامی خوان چشم خورشیدو در آرن

اگه یه روزی دستم برسه

با سنگ می زنم تو چشمشون

یه کاری کردم کونشون سوخته

حالا هر کاری می خوان بکنن

پدر سوخته ها خیال می کنن من نمی فهمم

 

آقا اجازه س ما بریم بیرون؟

آقا اجازه س بریم دس به آب؟

آقا اجازه س انگشتمونو تو دماغمون بکنیم؟

اجازه میدین آواز بخونیم؟

اجازه میدین نفس بکشیم؟

اجازه میدین ریشه از زمین شیر بمکه؟

اجازه میدین آبا از کوها سرازیر بشن؟

اجازه میدین مرغا رو هوا گشتی بزنن؟

همه ش اجازه همه ش اجازه

بعد از این دیگه خودم می دونم

- چیزی نگو

-چشم

-حرفی نزن

-چشم

-چشم هم نگو

-چشم!

من دیگه دارم منفجر می شم

بچه ها اگه شیطونی کنن

معلومه دیگه  کتک می خورن

اما من می خوام بچه ها شیطونی کنن

بزنن سرو کله بشکونن

برن پای خط

به مسافرا

حواله بدن

سنگو ول کنن وسط شیشه

کتک بخورن

گریه بکنن

 

توی آدما

تو فقط خوبی

تو فقط نصیحت نمی کنی

من دیگه دارم منفجر می شم

سرمو بگیر توی دومنت

بذار یه کمی گریه بکنم

بذار یه کمی دلم وا بشه

 

(عمران صلاحی- ۱۳۵۶)

|+| نوشته شده توسط مزدک در جمعه 14 مهر1385  |
 

تا  نبض خیس  صبح                { سهراب سپهری}

 

 

 

آه در ایثار سطح ها  چه شکوهی است !

 

ای سرطان  شریف عزلت!

 

سطح من ارزانی تو باد !

... 

 

یک نفر آمد

 

تا عضلات بهشت

 

دست مرا امتداد دهد

 

یک نفر آمد  که نور صبح مذاهب

 

در وسط دکمه های پیرهنش بود .

 

از علف خشک آیه های قدیمی

پنجره می بافت.

 

مثل پریروزهایفکر  جوان بود .

 

حنجره اش از صفات آبی شط ها

 

پر شده بود .

 

یک نفر آمد

 

کتاب های مرا برد.

 

روی سرم سقفی از تناسب گل ها  کشید .

 

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.

 

میز مرا زیر معنویت باران نهاد .

 

بعد  نشستیم.

 

حرف زدیم از دقیقه های مشجر

 

از کلماتی که زندگانی شان

 

در وسط آب می گذشت .

 

فرصت ما زیر ابر های مناسب

 

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

 

حجم خوشی داشت .

 

نصفه ی شب بود ...از تلاطم میوه

 

طرح درختان عجیب شد

 

رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت .

 

بعد دست در آغاز جسم آبتنی کرد

 

بعد در احشای خیس نارون باغ

صبح شد ..

 

۰ ۰ ۰

آبی ناگهان       {  شعر تازه ای از شاعر اندیشمند :منصور خورشیدی}

 

تکانم می دهد

 

دهان روز

 

هنوز ، بی طلوع تو

 

بسته مانده است

 

از چه رو  می ریزد در من

 

این ابی از پس ابر ها

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 9 مهر1385  |
 ‹‹ سنگ ها ››

 

‹‹ سنگ ها ››

 

                

 

 

 

آيينه ! سر بدزد ، كه كورند سنگ ها

 

فرسنگه زعاطفه دورند سنگ ها

 

تا آبها دوباره بيفتند از آسياب

 

اين روزها چقدر صبورند سنگ ها

 

آيينه چون شكست به تكثير مي رسد

 

بيهوده در تدارك گورند سنگ ها

 

بايد قدم گذاشت وليكن به احتياط

 

كز دير باز سدّ عبورند سنگ ها

 

اين است حرفِ تشنه ي آتش زبان كه گفت :

 

مثل هميشه ، تابع زورند ، سنگ ها

|+| نوشته شده توسط مزدک در دوشنبه 3 مهر1385  |
 در رثاي ميرزا كوچك خان جنگلي

در رثاي ميرزا كوچك خان جنگلي

 

 

 

ابر مرد جنگل های شمال

 

 

 

 

فرو ريختن برگهاي پاييزي و دميدن بادهاي سرد زمستاني و نگاهي به قله هاي دور دست افق هاي پر برف ، خيال آدمي را متوجه مردي مي كند كه چشمان آبي او يادآور درياي خزر و انبوه ريشها و موهايش نشان از جنگلهاي سبز و پر پشت گيلان زمين داشت و قد رشيدش مي گفت كه اگر مي خواهي بميري مانند سرو آزاده بمير . از ميرزا كوچك خان جنگلي فرزند يونس مي گوييم . طبقه جوان رشتي كه آن روزها ديگر پوشيدن رداي روحانيت را براي مواجهه با مشكلات ملتي در بند كافي نمي دانست ، تفنگ برداشت و همچون دوران مشروطيت كه يك تنه توپي را به بالاي بلندي برده بود تا فرمانده يپرم خان ارمني و همراهانش به قلب ارتجاع و استبداد گلوله اي را پرتاب كنند ، اين بار نيز مردانه به مبارزه برخاست .

ميرزا كوچك خان براي من و همه آدم هايي كه صداقت برايشان كالايي گران سنگ است نامي باشكوه و داراي  احترام است .

او فرزند بزرگ گيلان و روح بلند جنگلهاي سر سبز و فرزند راستين انقلاب مشروطه و پايه گذار نهضت جنگل بود كه هيچگاه اصول مذهب و آزادگي را فراموش نكرد . مي گويند روشنفكر نماهاي آن زمان همواره وي را از توسل به استخاره و رجوع به تسبيح ملامت مي كردند ، اما او كه در رجوع به باورهاي مذهبي به سترگي عدم تخطي از اصول مذهب پايبند بود ، هيچگاه پا پس نكشيد . ميرزا هيچگاه به روي فرزند و سرباز ايراني گلوله اي نگشود و در راه حفظ ماندگارترين ارزشهاي اخلاقي همواره در حال تلاش و مجاهدت بود . اما راه سخت وي براي همه طي شدني نبود . زماني كه وي بر آن شد تا با حركت به سمت ارتفاعات خلخال خود را به شاهسون برساند تا نيروي جديد را سازمان دهد ، تنها گاوك ( هوشنگ ) آلماني بود كه همراهش بود . سرماي اين روزها يادآور شرافت اوست كه حاضر نشد تن نيمه جان آن افسر قابل تكريم را در برف و كولاك رها كند و هر چند تنها چند قدم ، اما براي اثبات خيلي از ارزشها بدوش بكشد .

و اينك از خود ميپرسم رضا اسكستاني كه چشمان بيدار او را مي ديد و خنجر بر گلوي يخ زده اش گذاشته بود تا جيبش را با سكه هاي سالار شجاع و رضا قلدرها پر كند ، به اين فكر مي كرد كه سوي چشمان ملتي را كور مي كند كه هنوز به آن قد رشيد و چشمان سبز آبي اميدها بسته بودند .

يادش گرامي باد .

|+| نوشته شده توسط مزدک در دوشنبه 3 مهر1385  |
  روشنفكر امروز

                      روشنفكر امروز

 

 

 

                                     {محمد  سلیمانی}

 

 

ابداع و نوع آوري جنبش هاي فكري در دنياي مدرن و متمدن امروز امري بدهي و متداول مي باشد كه با گذشت ايام دستخوش تحول و روزگرايي گشته است . در واقع ديگر نيست نقاشي توانا آنچنان كه بر جهان بوم خويش تسلط دارد با نيروي هنر ذكر رستگاري را بر پيكر جامعه تزريق كند . فشار اقتصادي وارد بر جامعه فرهنگي باعث گشت تا فرهنگ اجتماعي جامعه روز به روز به سوي انزوال واز هم پاشيدگي برود چرا كه نهايتي را براي قامت اين سروي كه پيشينيان برايمان به ارث گذاشته اند را در ذهنمان متصور نشده ايم . اگر در فرانسه روزي روشنفكر را اين طور ترجمه كرده بودند كه فرديست با كيفي به دوش و سيگاري بر لب كه فكري در سر دارد ولي همگان اين را مي دانستيم كه اين فكر از آن ، آن نفس بيدار است در حالي كه امروز در اينجا فكرها هم كيف و سيگار صادراتي شده اند . به شخصه با اين نظر موافقم كه ديگر در ساحل ذهن هيچ انديشمندي تاثيري از زيبايي غروب خورشيد را نمي توانيم بيابيم .

گرايشهاي غربگرايانه فرهنگهاي نوظهور بي پايه و بنياد در كشورهاي به ظاهر متمدن طول عمر جاويد يك تمدن در اجتماع را تقليل مي دهد و باعث نابودي اصالت فكر در بين مردمان غير بومي خواهد شد . كي از مهمترين زمينه هايي كه مي تواند ارنباط ميان روشنفكر و طبقات جامعه را در قالب نظريه بيان نمايد نوع نگرش به گرايشات فكري ، تسلط قوي بر پس زمينه هاي ذهني افراد از ناهنجاريهاي جاري در اجتماع است ، كه از جانب متفكران در قالب جنبش هاي فكري ارائه مي شود براي فهم بيشتر از طرز فكر و تعلقات خاطر يك نسل بايد همراه آن جاري شد و حتي جلوتر از آن راه را پيمود .

در پايان نكته اي را كه مي توان در اين زمينه متذكر شد اين است كه اين طرز تلقي و ذهنيت ميان نسل امروز همچون فلز گداخته اي اس ، كه بايد هر چه زودتر قبل از سرد شدن به ايده آل ترين فرم قالب گيري شود .

|+| نوشته شده توسط مزدک در دوشنبه 3 مهر1385  |
 مردی از تبار مبارزان آسمانی

ارنستو چه گوارا ؛

 

 

 مبارزي شكست ناپذير

 

 

 

 

 

 

 

 

چهل سال از خاموشي ابدي ارنستو چه گوارا مي گذرد ، ولي نام و چهره ي او بيش از هميشه در همه ي جاي جهان در نقش پرچم ها و بر سر زبانهاست - . او بيش از هر مبارزي در دنيا تاثير گذار بوده و بي شك زنده ترين كشته در قرن ماست كه اين چنين در تمام جهان خصوصا آمريكاي لاتين و اروپا ماندگار شده است . به راستي اين ماندگاري عجيب چه ارزشي دارد ؟

ارنستو چه گوارا آغازي دوباره يافته ، زيرا حركت و جنبش مبارزاتي او براي جنگ با استكبار و غول هاي جهاني هنوز و هميشه در سراسر دنيا ريشه دوانيده است . نام و خاطره ي او اكنون همه ي جهان را در نورديده (( نه فقط در سراسر آمريكاي لاتين كه ارنستو از آنجا برخاسته )) بلكه بر روي پيراهن جوانان عصيان زده اروپايي ، بر پرچم دانشجوياني كه در فيليپين و كره تظاهرات مي كنند  ، بر نوارهايي كه تظاهر كنندگان آفريقايي بر سر مي بندند ، در وراي قاره ها و تنوع مردمان و نژادها و خواسته هاي آنان ، مذهبي و ماركسيست به يكسان او را مي ستايند و از آن خود مي دانند ، چه چيز در زندگي و مبارزه ي اين انقلابي آرژانتيني كوبايي است كه انسان مبارز دوران ما خود را با او هم سرنوشت يافته است ؟

ارنستو چه گوارا در 14 ژوئن 1928 در شهر « روساريو » آرژانتين متولد شد . در سال 1953 مدرك پزشكي خود را گرفت و در همان سال همراه دوست خود « كارلوس فرر » به بوليوي و سپس اكوادور و گواتمالا مسافرت كرد . در نامه اي از گواتمالا به مادرش نوشت : (( من اينجا از طريق آلرژي شناسي مي توانم بسيار ثروتمند شوم ولي اين وحشتناكترين خيانتي است كه مي توانم به دومنيّتي كه در خود دارم داشته باشم : منِ سوسياسيست و منِ مسافر .))

او تا پايان زندگيش به اين دو من خيانت نكرد و هميشه مسافر باقي ماند . به هنگام حضور در گواتمالا با تعدادي از تبعيدي هاي كوبا آشنا شد . بعدها در 9 ژوئيه 1955 در خانه شماره 49 خيابان امپاران در مكزيكو ، چه گوارا و فيدل كاسترو براي نخستين بار يكديگر را ملاقات كردند و در همينجا بود كه او پذيرفت به عضويت گروه انقلابيون كوبايي در آيد كه عليه ديكتاتوري باتيستا در كوبا مبارزه مي كردند .

در 25 نوامبر 1956 حدود ساعت 30/1 صبح ، 82 مرد كه همگي لباس سبز زيتوني بر تن كرده بودند و از جمله آنان كاسترو و چه گوارا با قايق به سوي كوبا حركت كردند . آنان يك هفته بعد در شرايطي بسيار دشوار به كوبا رسيدند و بلافاصله توسط ارتش شناسايي شدند و به كوه هاي « سيه را مائسترا » گريختند به اين اميد كه از آنجا بتوانند دوباره خود را سازمان دهند . بعد از چندي گروه انقلابيون توسط ارتش غافلگير شد . سه تن از آنان در جا كشته شده و 21 تن ديگر به چنگ ارتش افتادند و در روزهاي بعد جان باختند . چه گوارا نيز از ناحيه سينه و شانه بشدت زخمي شد .

از ژانويه 1957 به تدريج اوضاع به سود انقلابيون تغيير كرد و نخستين همراهي هاي مردم و پيروزي هاي آنان آغاز شد كه چنانكه مي دانيم سرانجام آن به فرار ديكتاتور باتيستا در دسامبر 1958 انجاميد . با پيروزي انقلاب ، چه گوارا به شهروندي كوبا برگزيده شد و در برخي مقام هاي اجرايي مشغول بكار شد . او در سال هاي بعد وظيفه بر قراري روابط اقتصادي كوباي نوين را با ديگر كشورها بر عهده گرفت و در جريان سفرهاي رسمي خود با «نهرو» در هند ، «ناصر» در مصر ، «سوكارنو» در اندونزي ، «تيتو» در يوگسلاوي و همچنين با رهبران اتحاد جماهير شوروي وچين ملاقات كرد . بعداً به رياست بانك ملي كوبا برگزيده شد و اسكناس هاي ملي كوبا از آن پس با امضاي او « چه » منتشر شد .

پس از آنكه كمپاني هاي نفتي كوبا در سال 1960 ملي اعلام شد ، ايالات متحده تحريم تجاري كوبا را آغاز كرد و چندي بعد روابط خود را با كوبا قطع كرد . در همين هنگام شكاري هاي آمريكايي فرودگاه هاوانا و سانتياگو را بمباران كردند و همزمان با آن 1500 شورشي كوبايي با حمايت آمريكا عليه دولت كوبا وارد عمل شدند و در پلايا در خليج خوكها پياده شدند . عمليات آنان بكلي شكست خورد و 1113 نفر از اين عده بازداشت و زنداني شدند و بعداً در مدرسه اي در هاوانا بطور علني محاكمه شدند .

در همين زمان چه گوارا كه رئيس بانك مركزي و معاون رئيس جمهور كوبا بود و ضمناً به عنوان فرستاده ويژه كوبا به كشورهاي مختلف مسافرت كرد كه از منافع كوبا در سازمان ملل دفاع كند . وي در سخنراني خود از جمله گفت : (( ما مي خواهيم سوسياليزم را بنا كنيم . ما جزئي از گروه غير متعهد ها هستيم . زيرا هر چند ماركسيست هستيم با غير متعهد ها عليه امپرياليسم همراهيم .))

وي سپس از نيويورك به الجزاير ، مالي كنگو و غنا رفت . در غنا به رئيس جمهور « قوام نكرومه » تاكيد كرد : « آفريقا ، آمريكاي لاتين و آسيا بايد با كشورهاي سوسياليست براي مبارزه عليه امپرياليسم متحد شوند . »

در سال 1966 چه گوارا كه به گفته خودش مسافر بود به اين نتيجه رسيد كه بايد ديگر كشورهاي آمريكاي لاتين را براي رهايي از دست امپرياليسم ايالات متحده ياري كرد . از اين رو بطور مخفيانه به بوليوي مسافرت كرد تا در آنجا به گروهي از انقلابيون ، مبارزات پارتيزاني را آموزش دهد . اما شرايط بوليوي در آن زمان همانند كوبا آماده پيوستن سريع مردم به انقلاب نبود .

به همين دليل گروه كوچك انقلابيوني كه چه گوارا در راس آن بود با مشكلات بيشتري برخورد كرد . در 31 سپتامبر همان سال هفت تن از همراهان او در جريان درگيري كشته شدند . چه گوارا با آگاهي از وخيم بودن شرايط به همراهان خود تاكيد كرد كه اگر نمي خواهند به نبرد ادامه دهند مي توانند عقب نشيني كنند . اما همه ي آنان جز يك تن ماندند و به مبارزه ادامه دادند و راه مقابله با ظلم و جور را براي رسيدن به آزادي مطلق برگزيدند . بدون غذا ، دارو و با چهار زخمي و پنج بيمار .

در 18 اكتبر ارتش بوليوي چه گوارا را دستگير كرد . با رسيدن اين خبر ، سفير آمريكا در لاپاز پايتخت بوليوي به رهبران بوليوي اعلام كرد كه از نظر ايالات متحده ارنستو چه گوارا نبايد زنده بماند .

بدين سان دستور قتل چه گوارا ساعت يك بعد از ظهر به هيگوار محلي كه او در آن بازداشت بود رسيد . « ماريو تران » افسر مسئول قتل چه گوارا در خاطرات خود مي نويسد : (( وقتي من وارد سلول شدم ، چه گوارا روي نيمكت نشسته بود پشتش به ديوار بود و مشتهايش به هم گره شده ، با ديدن من گفت : « شما آمده ايد مرا بكشيد ؟ » من نمي توانستم شليك كنم . و او گفت : « خونسرد باشيد ، شما يك انسان را مي كشيد . » من يك گام به عقب برداشتم ، چشمانم را بستم و نخستين تير را شليك كردم . چه گوارا به زمين افتاد من تير دوم را شليك كردم . ** چشمان چه گوارا امّا همچنان باز ماند . **

|+| نوشته شده توسط مزدک در دوشنبه 3 مهر1385  |
 هدایت به روایت تصویر

vineflowers

blue flowerblue flower

Photographs
(page one)



childhood
blue flowerblue flower
Hedayat's childhood photo [photo from Mahmud Hedayat's album]

divider bar



blue flowerblue flower
Young Hedayat

blue flowerblue flower
Young Hedayat

divider bar



blue flowerblue flower
Hedayat in Paris

blue flowerblue flower
Hedayat (in the middle) with his friends in Paris [his first trip to Europe]

divider bar



blue flowerblue flower
Hedayat with his girlfriend and his girlfriend's mother
blue flowerblue flower
Hedayat with his girlfriend and his girlfriend's mother
[photo from Doulatshahi's album]

divider bar



blue flowerblue flower
Hedayat with his friend, Minovi
blue flowerblue flower
Hedayat with Mojtaba Minovi [photo from Minovi's album (1933)]

divider bar



blue flowerblue flower
Hedayat with his friends
blue flowerblue flower
Hedayat with his friends
[From right to left: Professor Jan Rypka, Mojtaba Minovi,
Gholam-Husayn Minbashiyan, Bozorg `Alavi, Darvish, Sarshar & Sadeq Hedayat]
This photo was taken in Minovi's house. In April 1934, Hedayat
sent a copy of this photo to Jamalzadeh.

divider bar



blue flowerblue flower
Hedayat with his friend, Chubak
blue flowerblue flower
Hedayat with his close friend, Sadeq Chubak

divider bar



blue flowerblue flower

Hedayat with his friend, Khanlari

blue flowerblue flower
Hedayat with his friend, Dr. Khanlari
[Photo from Jourjani's archive]

divider bar



blue flowerblue flower
Young Hedayat in Europe
blue flowerblue flower
Young Hedayat [photo from Doulatshahi's album]

divider bar



blue flowerblue flower
Hedayat with his classmates
blue flowerblue flower
Hedayat (the first person from left to right) with his classmates in France (1929)
[photo from Mahmud Hedayat's album]

divider bar
|+| نوشته شده توسط مزدک در جمعه 24 شهریور1385  |
 نه کفری ... نه ایمانی ... تنها حرف های خزعبلی ...اری ... بلی ...

نمی دانم کلام را از کجا شروع کنم وقتی لالم کرده اند. نمی دانم اصوات را چگونه فرا بخوانم وقتی نیست شده ام؟!! من آزادی از دست رفته ام را میخواهم!! گاهی اوقات خیال میکنم وقتی آفرینشی در کار بوده، که محدودیتی هم ایضا بوده است!! بشر هیچ ابزاری برای ابراز تفکراتش به شکلی وسیع و خود پویا ندارد. واژگانش قبض شده و کلامش به حال و درد خودش کار ساز نیست!! سکوت ... تنها سکوت است که میتواند ترخیمی برای دردهای بشر باشد. من حال میفهمم که چقدر ساکت آفریده شده ام!! بی آنکه بتوانم اعتراضی کنم!! حتی به خدا!! گاهی اوقات وقتی از کنار دیوانه ای در خیابان رد میشوم و او را مشغول زمزمه فحش های رکیک با خود می بینم، برایم سوال است که او به چه چیز ویا به چه کس فحش می دهد؟!! آیا به آفرینشش فحش میدهد و یا به ........؟!!

 

نمی دانم؟!! چرا که آنگاه که بشر قدرت و توانایی ابراز دردهایش را حتی به خدا هم نداشته باشد، مجبور میشود به زمین و زمان فحش دهد!! وقتی احساس می کند که دیگر هیچکس حتی خدا هم صدای او را نمی شنود تصمیم می گیرد که خود را به دیوانگی زند و حتی خدا را نیز به بد و بیراه بکشد!! دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست!! دیوانه میشود ولی کافر نه!! فرق دیوانه با کافر در این است که کافر از ابتدا پذیرفته که خدایی وجود ندارد ولی دیوانه بخاطر نپذیرفتن چنین تفکری دیوانه شده است!!! چون هنوز خدا را دارد و میداند که در اوج تنهایی و در اوج بی کسی اگر کسی نباشد که عقده هایش را بر سرش خالی کند، خدایی هست که فحش خورش ملس است و دردهای بشرش را به دوش میکشد!! حتی اگر دیوانگان باشد!! و براستی که خداوند چقدر تنهاست به تنهایی یک دیوانه!! حتی تنها تر!! چرا که او نمی تواند دردهایش را برای هیچ احدی بازگو کند!!!  و شاید به همین خاطر است که وقتی میگویم " قل هو الله احد" دلم برای خدا میگیرد!!! برای خدای تنها!! چرا که خدا دیوانه نیست!!

 

|+| نوشته شده توسط مزدک در دوشنبه 20 شهریور1385  |
 خبر خوش
 

 سینما  صفر   را مطالعه  کنید ...

 

سینمایی  در خور   شان  اندیشمندان

 

منتظر  پیام های دیگر ما باشید  ...

 

مردی از تبار مهدویت و   بابائیت  از سینمای دلخواه روشنفکران می گوید .... به زودی..

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 تاریخ وا گویه عصر امروز
 

 
 فروهر

فروهر

 فروهر ذره ای از هسته ی بیکران پروردگار بوده و برای راهنمایی روان به تن در آمده ، پس از مرگ به همان پاکی و خلوص به اصل خویش می پیوندد. در نهاد هریک از افراد بشر چه زن و چه مرد ، چه غنی و چه فقیر ،ذره ای از انوار خورشیدی اهورایی وجود دارد که فروهر نامیده میشود.فروهر از مبدا اصلی خود که اهورامزداست جدا شده و برای مدت محدود زندگی در تن ما منزل گزیده است.

 فروهر از نظر واژگانی ، از دو واژه ساده ی فر ( به معنی فرا و پیش ) و وهر ( به معنی برنده ، کشنده و راننده ) درست شده است و معنی ترکیبی آن میشود ( پیش بر و فرابرنده ) .

 1- سیمای پیر و نورانی فروهر ، یادآور آن است که برای پرواز به سوی رسایی و جاودانگی ، بهره گیری از راهنمایی استادان پارسا و پیران خردمند ، ضرورت دارد.

 2- دست راست او به جلو و بالا کشیده شده است ،و این نشان آن است که آرمان و هدف انسان باید پویش و پرواز به جلو و بالا باشد.( نیایش به درگاه اهورامزدا که دوستش داریم و دوستمان دارد)

 3- حلقه ای که در دست چپ او قرار دارد نشانه پیمانی است که انسان در بدو خلقت خود با هستی بخش بزرگ دانا بسته است ، و آن مبارزه ی پیگیر و خستگی ناپذیر با ناراستی ، برای نیرو بخشیدن به فروزه راستی در جهان است.( پایداری در عهد و پیمان )

 4- حلقه دور کمراو ، نشانه آن است که انسان وظیفه دارد از بند وابستگی های دروغین این جهان ،درگذرد تا شایستگی و توانایی پرواز به سرچشمه خورشید حقیقت را بیابد و هر کرداری که در زندگی صورت گیرد نتیجه آن عمل در این دنیا متوجه انسان شده و اثر آن باقی خواهد ماند.( گردش زمان بیکران )

 5- دو رشته آویخته نشانه سپنتا مینو ( خوی خوبی ، نیکی ) و انگره مینو ( خوی بدی ، زشتی ) است که همیشه ممکن است در اندیشه انسان ظاهر شوند و وظیفه هر انسانی است که خوبی را در اندیشه خود قرار داده و بدی را از آن دور کند.

 6- دامن فروهر که سه بخش دارد ( دژمت ، دژوخت ، دژورشت ) نشان آن است که انسان در میدان مبارزه نیکی و بدی ، باید اندیشه و گفتار و کردار بد را رها سازد تا زمینه رشد و بالندگی نیکیها در او فراهم گردد.

 7- دو بال باز فروهر که هرکدام به سه بخش تقسیم شده است ( هومت ، هوخت ، هورشت ) بیانگر پندار و گفتار و کردار نیک است که سبب پرواز انسان به سوی رسایی و سرافرازی می باشد.

 

                                                                                  پاینده ایران ،

 

 

 

 

 

 

 مقام زن در ایران باستان

 

  زرتشت در گاتاها 18 بار از اسفندارمذ یاد می کند. از مجموع این اشاره ها چنین برمی آیدکه آرایش بهشت نکاستنی با اسفندارمذ است ،که یکی از هفت فرشته آیین زرتشت است.اسفندارمذ سرگردانانی را که هنوز درست را از نادرست باز نمی شناسند یاری میدهد.حتی زرتشت از او میخواهد که در روز رستاخیز او و پیروانش را یاری کند تا آمرزیده شوند.زرتشت همچنین از این فرشته می خواهد که به او توش و توان و نهاد راستین دهد.

  اسپندارمذ گشایش بخش هستی است و در مقام فرشته موکل زمین به کشتزاران رامش می دهد.زرتشت از او می خواهد که تنها فرمانروایان خوب به فرمانروایی برسند و مردم زندگی پاکی داشته باشند.

  با توجه به نقشی که ایزد بانوهای مادر و مؤنث در ایران باستان دارند ، احترام زرتشت به زن بسیار موجه است.تاکنون هیچ سندی به دست نیامده است که در آن کرامت زن در آیین زرتشت زیرسؤال رفته باشد و یا سخن از برتری مرد به زن رفته باشد.البته زرتشتی گری مقوله ای دیگر است.اگر در قلمرو زندگی مادی پهلوانان نامدار را مردان تشکیل می دهند ، قهرمانان زندگی معنوی بیشتر ایزدبانوهای ارجمندی هستند که ستایش آنها و توانایی هاشان زیباترین اوراق غنایی ادب مزدیسنا را به خود اختصاص داده اند.

  در آبان یشت (اوستای متاخر) آناهیتا (=نیالوده و پاک) زنی است زورمند و درخشان ، سوار بر گردونه،لگام بر دست، روان در جستجوی نام آوری. با چهار اسب سفید و بزرگ و یکرنگ و یک نزاد...اسب های گردونه آناهیتا را اهورمزدا از باد و باران و تگرگ و ژاله ساخته است.آناهیتا مطیع کیش اهورایی است و سزاوار است که در جهان مادی ستایش و نیایش شود،که جان افزاست و فزاینده گله و رمه و ثروت و گیتی و کشور.او نطفه همه مردها را پاک می کند و مشیمه زنها را برای زایش بهتر پاک می کند، برای زایش آسان.به زنان باردار شیر میبخشد.برای او بر روی تخت بستری زیبا و خوشبو با بالش های گسترده مهیاست.اهورامزدا آناهیتا را از نیروی خویش آفریده است تا خانه و روستا و کشور را بپروراند.بارزوان سپید آناهیتا به ستبری شانه اسب هاست.او باشکوه و آراسته و نیرومند است. دختر جوان بسیار برومند و خوش اندامی است.کمربند به میان بسته ،راست بالا ، آزاده نژاد و شریف است،که جبه ای گران بها و پرچین زرین در بر دارد.گوشواره ای دارد چهارگوش و زرین و طوقی زیبا بر گردنش و اندامش بالایی دلچسب دارد.

  آناهیتا به فرمان اهورامزدا به زمین می آید تا دختران دم بخت و زنان جوان به هنگام آوردن بار از او یاری جویند... در نزذ اهورمزدا ارجمند باشند تا تا فرشته ای از جنس خودشان را مامور آرامش آنها کند.

  اوج نگاه زرتشت به زن در رفتار با دخترش پروچیستا به هنگام ازدواج او با جاماسب پیداست.زرتشت از دخترش میخواهد ،پس از یک اندیشه گماری نیکو و ژرف و مراجعه به خرد خویش تصمیم بگیرد...

  آنگاه زرتشت در کتابش به دوشیزگان در حال شوی گرفتن می گوید :هر کدام به خرد خود برای رستگاری تصمیم بگیرند...

  ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می نویسد : مردها در جشن زنان به آنها ارمغان می دادند و در بسیاری از شهرهای ایران این روزرا « مرد گیران » گفتندی ، که به مراد خویش مرد گرفتندی...( روزنامه زندگی.شماره 170 ،صفحه 6 )

 

  تنها چیزی که میخوام بگم اینه که درست در زمانی که در ایران هیچ برتریی برای مرد نسبت به زن نبود ، بادیه نشینای عرب دخترای گلشون رو زنده به گور میکردن.پس قدر ایرانی بودنمون رو بدونیم و ....

                                                                       

                                                                  پاینده ایران...

 
 

  هخامنشیان :

 قلمرو فرمانروایی پارس ها سرزمینی بود که امروزه بخش هایی از استان ایلام ، خوزستان ، فارس ، کهکیلویه و بویراحمد ، اصفهان ، بوشهر ، کرمان ، هرمزگان و چهارمحال و بختیاری را در بر میگیرد. پس از مرگ هخامنش ( بزرگ پارسیان ) ، پسرش چیش پیش به فرمان روایی رسید ، او پیش از مرگ ناحیه ی تحت حکومت خود را بین دو پسرش به نامهای آریارمنه و کورش تقسیم کرد.به این ترتیب قلمرو هخامنشیان تا زمان فرمانروایی کوروش دوم ( کوروش بزرگ ) ادامه داشت.

 از شاخه ی نخست ، پس از آریارمنه ، پسرش ارشام به فرمانروایی رسید و در همین روزگار است که کوروش بزرگ ( نوهُ کوروش اول و پسر کمبوجیه ) با یکی کردن تمام گروههای پارسی دوباره فرمانروایی یک پارچه پارس را بنیان می نهد . بر ضد پادشاهی مادها قیام می کند.

 از شاخه ی دوم نیز پس از کوروش اول ، کمبوجیه اول و پس از او پسرش کوروش دوم ( بزرگ ) به پادشاهی می رسد.مادر کوروش ، ماندانا ، دختر ارشته ویگه ( آستیاگ ) آخرین پادشاه ماد است.

 جنگ کوروش با ارشته ویگه ( که با ضعف مدیریت خود نا امنی و تنگدستی را برای مردم به وجود آورده بود ) آخرین پادشاه ماد که پدربزرگ کوروش نیز بود ، جنگی برای چیرگی و اهدافی همچون کشتار و خرابی و ویرانی نبود.بلکه کوروش چونان اصلاح گری انقلابی ، برضد بیداد و ستمی که از جانب دربار ماد بر مردم میرفت به پا خاست و سر انجام در جنگی ناخواسته که از سوی پدربزرگش آغاز شد پیروز گشت....

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 کمی خواندنی اما...
 
عزت الله انتظامى از على حاتمى مى گويد

این عزت الله انتظامی است که علی حاتمی را می بوسدنبايد با او گفت و گو كرد. نبايد او را به سئوال كشيد. نبايد با او روبه رو شد. بايد نشست. سكوت كرد. آرام و سراسر گوش گذاشت تا او به روش خود صحنه ديدار را به دست گيرد. سپس شنيد و شنيد و شنيد. نبايد چشم را بيكار گذاشت. او سراسر ديدنى است. عزت الله انتظامى در خانه اى پوشيده از عطوفت و مهر ايرانى كه بوى مطبخش هم سليقه ايرانى را منتشر مى كند در يك روز پاييزى غم انگيز آذر در توفانى كه برگ هاى زرد به راه انداخته اند، از كارهايش با على حاتمى مى گويد. دفتر خاطرات انتظامى با اجراى منحصر به فرد آقاى بازيگران آنچنان ورق مى خورد كه ما جز پلك زدن و لذت بردن چاره ديگرى نداشتيم.


 
 
 

 
 
موسیقی در دوران هخامنشی

موسیقی در دوران هخامنشیموسیقی مذهبی: بر اساس نوشته های هرودوت مورخ یونانی، مغان هخامنشی بدون همراهی ساز با نای سرودهای مذهبی می خواندند و از این نظر، نه مثل سرود خوانان بابلی و آشوری بودند و نه تحت تاثیر اقوام سامی. موسیقی این سرودها صرفآ موسیقی آوازی بود و نه موسیقی سازی. مشاهده می کنید که پرهیز از استفاده از ساز و آلات در موسیقی مذهبی از ادوار گذشته تاریخی وجود داشته و اثرات آن تا به امروز هم به چشم می خورد. مسئولیت اجرای سرودهای مذهبی با موبدان خوش آواز بوده و به قول استرابو دانشمند یونانی این نغمه ها منحصر به مفاخر پهلوانی و مناجات با یزدان بوده است. شایان ذکر است که امروزه بازمانده هایی از این آئین کهن هنوز هم در فرهنگ ایران دیده می شود.


 
پس از تهرانی . . .

استاد ابوالحسن صبا و حسین تهرانیموسیقی ایران در تاریخ پر فراز و نشیب خود از ابزارهای بسیاری برای تولید موسیقی بهره برده است که امروز بسیاری از این سازها با گذر زمان به فراموشی سپرده شده است. تعداد سازهای موسیقی ایرانی که تا کنون توسط محققان موسیقی کشف شده اند به حدود 255 عدد میرسد که البته بسیاری از این سازها تا حد زیادی شبیه به هم هستند. در تقسیم بندی سازهای ایرانی، گروه بزرگی از این سازها، ضربی پوستی ها هستند که تا کنون نزدیک به 24 عدد از این سازها کشف شده اند. بسیاری از این دسته سازهای کوبه ای امروز دیگر به دلایل مختلف مورد استفاده قرار نمیگیرند.


تماشاگران سينما ایران آرمائيس هوسپيان را با نام آرمان می شناختند

آرمانآرمائيس هوسپيان که تماشاگران سينما در ايران او را با نام آرمان می شناختند، با حضورش به سينمای ايران رونق داد. تا پيش از او بازيگران موهای روغن زده داشتند، با فرهای کرنلی و سبيل های دوگلاسی (به ياد کرنل وايلد و داگلاس فربنکس) و اگر موهای صاف داشتند، با اصلاح سر شبيه به کلارک گيبل. اما آرمان مرد ديگری بود، پيشانی بلندی داشت و جلوی سرش و حتی مقداری از پشت آن خلوت بود. با شکمی اندکی برآمده و راه رفتنی که خاص او بود. آرمان همه اين – ظاهرا – معايب را به حسن بدل کرد. آن ی داشت که تنها بازيگران دارند.


 
 
تجلیل جلیل و اشک شهناز

استاد جلیل شهنازآیین نکوداشت استاد جلیل شهناز و زنده یاد درویش خان - نوازندگان برجسته تار - با حضور جمعی از بزرگان هنر موسیقی در فرهنگسرای هنر برگزار شد .این آئین با پخش یک کلیپ از استاد جلیل شهناز آغاز شد و در ادامه مجری جلسه با قرائت غزلی از نوذر پرنگ یاد این شاعر تازه از دست رفته را گرامی داشت. نخستین اجرای موسیقی عصر دیروز به دو نوازی هوشنگ امیر حشمتی - نوازنده تارو شاگرد استاد شهناز - و سعید رودباری - نوازنده تمبک - در دستگاه سه گاه اختصاص داشت. در اوج حکومت مکتب تهران در موسیقی ایرانی جوانی اصفهانی، برآمده از مکتب اصفهان گوش ها و جان ها را مسحور صدای ساز خود می کند.


 
ايرن می گويد آن زمان سينماها در تسخير فيلم های ايتاليايی بود

ایرندر ميان بازيگران نام آشنای ارمنی سينمای ايران، ايرن يکی از نامدارترين و پس از آرمان پرکارترين بازيگر ارمنی سينمای پيش از انقلاب ايران بوده است. او پيش از انقلاب در فيلم های مطرحی چون خداحافظ رفيق ساخته امير نادری، بلوچ ساخته مسعودکيميايی، خروس ساخته شاپور قريب و برهنه تا ظهر با سرعت ساخته خسرو هريتاش بازی کرده و نقش آفرينی او در نقش مهدعليا مادر ناصرالدين شاه در سريال سلطان صاحبقران ساخته علی حاتمی به يادماندنی است. ايرن در ۱۳۰۶ در بابلسر متولد شده و تا حدود ديپلم درس خوانده است. او در دوران دبيرستان در نمايش های مدرسه بازی می کرده و از نوزده سالگی فعاليت هنری خود را شروع کرده است.


نگاهی به فیلم غزل ساخته مسعود کیمیایی

مسعود کیمیاییقرار گرفتن دو نام بزرگ در کنار یکدیگر به اندازه کافی کنجکاوی بر انگیز هست حال قرار گرفتن دو چهره مطرح یکی در عرصه ادبیات جهان و دیگری در عرصه سینمای ایران می تواند یکی از لحظات خوش سینمادوستان باشد، فیلم غزل ساخته مسعود کیمیایی بر اساس قصه کوتاهی از خورخه لوئیس بورخس به نام مزاحم ساخته شده است. بورخس نامی همواره مطرح در عرصه ادبیات دنیاست خصوصا در زمینه داستانهای کوتاه .مسعود کیمیایی با نگاه و توجه خاصی که همواره بر ادبیات داشته است چندین بار دست به اقتباس ادبی زده است.


اکبر گلپایگانی: یک آلبوم تازه بنام دل ای دل به بازار فرستاده‌ام

استاد اکبر گلپایگانیاكبر گلپايگانی، خواننده‌ی پرآوازه موسيقی ملی ايران، پس از ٢٣ سال ممنوعيت آواز خواندن در ايران، در سن ٧٤ سالگی با اجرای كنسرت در خارج و تهيه آلبوم در داخل كشور، بار ديگر به عرصه‌ی موسيقی بازگشته است. هرچند اخيرا برگزاری كنسرت در داخل كشور برای گلپا مجاز شده است، اما او از اين كار امتناع می‌كند. با عرض سلام خدمت آقای اکبر گلپایگانی، خواننده بزرگ آواز ایران، آقای گلپایگانی ترانه‌ها و صدای شما صحنه موسیقی ایران را در عرض نیم‌قرن گذشته تا کنون خیلی شکل داده است. شما پس از انقلاب ایران بمدت ۲۳ سال رسما در صحنه موسیقی ظاهر نشدید و حال چندین سال است که در خارج از ایران در کنسرتهایی شرکت کرده‌اید. لطفا از برنامه‌های بعدی‌تان برایمان تعریف کنید. 


مرضیه در حدود 1000 آواز دردوران شکوفایی هنریش خواند

مرضیهاشرف السادات مرتضایی یا آنچنان که برای ایرانیان شناخته شده است مرضیه خواننده افسانه‌ای در سال 1926 در تهران بدنیا آمد .پدر و مادرش از یک خانواده هنردوست بودند و هنرمندانی از قبیل مجسمه ساز، نقاش و مینیاتوریست و موسیقیدان در فامیلش زیاد بودند. اما مادرش بود که بطور خاص او را تشویق به خواندن کرد و در همه دوران حیاتش ازاو پشتیبانی می کرد. بانو مرضیه در مصاحبه‌ای درباره خود می‌‌گفت :در زمانی که خانواده‌های ایرانی به ندرت فرزندان دخترشان را برای تحصیل علم می فرستادند پدر من با وجودیکه یک فرد روحانی بود مرا تشویق به آموزش تحصیلات مرسوم زمان نمود.


اولین آلبوم فریدون فروغی با نام زندون دل به بازار آمد

فریدون فروغیدرسال 1350، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه نفس بود که فریدون فروغی، به او معرفی می‌گردد و با یک بار زمزمه‌کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده، یافته است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های آدمک و پروانهٔ من را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند. پس از اکران فیلم، صفحه‌های 45 دور این دو ترانه، در صفحه ‌فروشی ‌های معروفی چون آل کوردوبس، پاپ، دیسکو، بتهوون، و پارس عرضه می‌گردد.


وقتی صبح از خواب بيدار می شدم می ديدم او هنوز در حال سرودن ترانه است

اردلان سرافرازبعضی از ترانه ها بعد از گذشت ۲۰ و بعضی ۳۰ سال يا بيشتر هنوز هم محبوبيت گذشته خود را دارند. تعداد اينگونه ترانه ها در تاريخ موسيقی ايران کم نيست. ترانه هايی که بهترين روش برای ابراز عقيده ترانه سرايان بوده است. چه در زمان خودشان و چه در زمان حال  مصداق دارند. به نظر من ترانه سرايان کسانی هستند که خشت اوليه  را برای خواننده و نوازنده به وجود می آورند کم نيستند اين ترانه سرايان  ايران زمين چون : اردلان سرافراز، هديه، زويا زاکاريان، مسعود فردمنش، شهيار قنبری، ايرج جنتی عطايی و تا به امروز کسانی چون مريم حيدزاده و ...


استاد شجریان: هرچه استارت می زنم روشن نمی شم

استاد محمدرضا شجریاناستاد محمدرضا شجریان كه تاكنون آثار به یاد ماندنی بسیاری را بر جای گذاشته و كنسرت‌ها‌ی متعددی را در ایران و خارج از كشور به روی صحنه برده است، اخیرا به گفته خودش انگیزه ای برای خواندن ندارد. او در حال حاضر با شروع پروژه باغ هنر بم تمام زمان و نیروی خود را صرف ساخت و ادامه این پروژه كرده و از تمام مردم و هنرمندان برای ادامه راه یاری می‌خواهد. با وی در خصوص جریان موسیقی در كشور به گفت و گو پرداخته ایم؛ گزیده‌‏ای از این گفت و گو در پی می‌آید. هنر ما و اصالت آواز و موسیقی ما در بداهه خوانی و بداهه نوازی است؛ یعنی تمام اعتبار ما در این بداهه خلاقیت لحظه ای خلاصه می‌‏شود.

 


|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 گزارش تصویری سمینار یک روزه دین و مدرنیته

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 شعر تازه ای از منصور خورشیدی

تمام مرا

   به گردن ماه بیآویز

   تا تمام تورا

   سقوط کنم

   درسینه های باز

   نزدیک تر به دور

   وقتی نور

   از تن تو می گذرد

 

 

 

 

   معنای دیگر داری

   اگر نرفته باز آیی

   در این سکون که توئی

   از همین عبور معمول

   سایه به سایه

   ماه به تو می رسد

   از حاشیه ی  آفتاب

 

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 روح شعبان بی مخ در ایران زنده است
مرگ در ۲۸ مرداد: شعبان جعفری

نوشته ام درباره مرگ شعبان جعفری را در سایت فارسی بی بی سی و در ادامه همين ستون بخوانید

شعبان جعفری، زورخانه دار و باستانی کار ايرانی که بيشتر به خاطر حضورش در حرکات سياسی شهرت داشت، در اولين ساعات ۲۸ مرداد 1385 خورشيدی، در هشتاد و پنج سالگی در لس آنجلس درگذشت؛ درست در سالگرد روزی که پنجاه و سه سال قبل سرنوشت سياسی وی به آن بسته شد.

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 مسعود بهنود هم خلاصه آفتابی شد
من در 28 مرداد سال 25 زاده شده ام ولی در پاسپورتم ثبت است 27 جولای 1947 حالا �?رقی هم نمی کند. از زمانی که چهارده ساله بودم به کار در مطبوعات پرداختم و بعد اين شد زندگيم و بعدها در راديو و تلويزيون هم آموخته شدم تا زمانی که تاريخ معاصر [ از بخت خوش] و تحليل سياسی [ از بخت بد] شد کار اصلی ام.

حاصل چهل سال زندگي حر�?ه ايم سيزده کتاب است: از سيد ضيا تا بختيار، 275 روز بازرگان، حرو�?[ دو حر�? و حر�? ديگر]، اين سه زن، از دل گريخته ها، ضد ياد، امينه، ما می مانيم، گلوله بد است، شايد حر�? آخر، در بند اما سبز و پس از يازده سپتامبر. نمی دانم چه تعداد سناريو و نمايشنامه، حدود هزار گزارش، از قرار حدود دويست برنامه راديوئی تهيه کرده ام و حدود صد برنامه تلويزيونی و چهل �?يلم مستند تلويزيونی هم ساخته ام. دو �?رزند دارم: بامداد دخترم و نيما پسرم.

لط�?ا برای �?رستادن ايميل از آدرس پايين است�?اده کنيد:
masoud-at-behnoudonline-dot-net
|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 آخرین نفس های هدایت

به تازگی کتابی در مورد صادق هدایت در سری تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران از سوی نشر روزنگار منتشر شده است که حاوی نکاتی قابل تامل درباره این نویسنده ایرانی است. تاکنون در مورد هدایت کتاب ها و مقالات زیادی نوشته شده است که تلاش شده تا زندگی و آثار او را به شیوه های گوناگون  تحلیل و بررسی کنند. با این حال هدایت همواره یکی از پیچیده ترین و دست نیافتنی ترین نویسندگان ایرانی بوده است. نکته قابل توجه در کتاب تازه منتشر شده در این است که ادعاهای تازه یی از سوی نزدیکان و بستگان هدایت در این کتاب بیان شده است. این اظهارات گرچه در تناقض با یگدیگر است، اگر صحت آن ها تایید شود می تواند افشای بسیاری از ناگفته ها در مورد خالق بوف کور باشد. کتاب در برگیرنده سه گفتگوی مجزا با جهانگیر هدایت، میترا هدایت و انور خامه ای است. جهانگیر هدایت قبل از این بارها در مورد هدایت نوشته و مصاحبه کرده است و هر چه می گوید در این کتاب در واقع تکرار حرف های گذشته است. انور خامه ای نیز سال ها پیش در کتابی به نقل خاطرات خود از صادق هدایت پرداخته است. گفتگوی میترا هدایت در واقع برای بار نخست انجام می شود. میترا هدایت؛ برادر زاده صادق هدایت، متولد1336 در تهران است. زمانی که او به دنیا می آید، شش سال از مرگ صادق هدایت می گذرد. با این اوصاف آنچه او در مورد هدایت می گوید چیزهایی است که در خانواده هدایت در مورد عمویش بگوش او خورده است. میترا هدایت در گفتگویی که از او در این کتاب به چاپ رسیده است با صراحت ادعاهایی جسورانه را در مورد زندگی شخصی هدایت مطرح می کند. این ادعاها قبل از هر چیز اگر که صحت داشته باشد، پرده از بخشی از ناگفته های زندگی صادق هدایت برمی دارد که در تحلیل زندگی وآثار هدایت، می تواند بحث های جدیدی را دامن بزند و برخی از تحلیل های قبلی را مهر باطل بزند. میترا هدایت در این گفتگو بی پرده از روابط هدایت با برخی از زنان برمی دارد. متیرا هدایت معتقد است که زن عموی هدایت به نام درخشنده که زن دوم کریم هدایت بوده است، الگوی زن لکاته بوف کور است. او خود در مقدمه گفتگویش می نویسد:« با وجود این که برایم مثل روز روشن است نظرات مطرح شده ی من در این گفتگو می تواند برای عده ای تلخ و ناگوار باشد، در عین حال می تواند روشنگر راهی باشد برای کسانی که می خواهند با این نویسنده ی برجسته آشناتر شوند. آن چه در این گفتگو آمده است از تجارب شخص من از این خانواده و آن چه شنیده و دیده ام سرچشمه گرفته است

آنچه میترا هدایت در مورد هدایت می گوید برملا کننده اسرای از زندگی شخصی صادق هدایت است که بنابر ادعای او حتی می تواند در تحلیل دیگری از بوف کور بکار آید. گفته های میترا هدایت به شایعه یی در باب صادق هدایت دامن می زند که هدایت با زنی رابطه داشته است که بنابراین ادعای به اثبات نرسیده، در حال حاضر نیز نوه ای ازصادق هدایت در قید حیات است.

میترا هدایت در بخشی از گفتگویش  در ارتباط با روابط صادق هدایت با عمویش یعنی کریم هدایت و زنش به نام درخشنده می گوید:« دکتر کریم خان زنی می گیرد که بچه دار نمی شود. در آن زمان بیش از امروز بچه دار شدن برای خانواده ها مهم بوده است. درخشنده با تفاوت سنی بسیار زیادی زن دکتر کریم خان یعنی شوهر عمه اش می شود. بعدها درخشنده خانم بچه دار می شود. صادق به عمویش علاقه داشت و چون ان ها در شیراز زندگی می کردند به دیدن آن ها می رفته است.»

و در جایی دیگر می گوید:« بازنکته ای را که می خواهم بگویم از اسرار خانوادگی است. درخشنده خانم، زن مرحوم دکتر کریم هدایت که از اقوام هم بود، معشوقه هدایت بود و صادق او را دوست داشت.»

و کمی بعد می گوید:« هدایت با زن رابطه جنسی هم داشته اما از یک جایی به بعد این روابط را قطع می کند و آن زمانی است که صادق خودش را کشف کرده و از زن بدش می آید. در حقیقت آن زمان که از زن بدش آمده، از گذشته ی خودش و از کارهایی که می کرده و از همان روابطی که داشته بدش امده، لذا در فعالیت ادبی اش هم بی نهایت تاثیر گذاشته است»

و درجایی هم می گوید:« او اکثرا زمانی که دکتر کریم هدایت ماموریت داشته است به منزل دکتر می رفته و با آن ها رفت و آمد می کرده است. چه در زمانی که در شیراز بودند و نیز زمانی که به تهران می آیند.»

ناگفته نماند که دیگر برادرزاده صادق هدایت؛ جهانگیر هدایت در همین کتاب نظراتی کاملا خلاف نظرات میترا هدایت؛ برادر زاده صادق هدایت دارد.

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 حکایت یک شاعر و فیلمساز

احمد رضا احمدی :من و مسعود کیمیایی جریان ساز هستیم

بدون فروتنی ها و رودربایستی های معمول می گویم که من و آقای کیمیای هر کدام در زمینه کاری خود جریان ساز هستیم.

به گزارش خبرنگار استحاله  سینمایی خبرگزاری احمد رضا احمدی که روز چهارشنبه در مراسم بزرگداشت مسعود کیمیایی سخن می گفت با بیان مطلب فوق خاطر نشان ساخت: من و مسعود شباهت های زیادی به هم داریم. هر دو برای کسب درآمد شروع به کار کردیم و مثل فیلمسازانی که از طبقه اشراف وارد این عرصه شدند نبودیم. ما هر دو زبان دیگری جز فارسی نمی دانیم. کیمیایی فیلمنامه هایش را خود می نویسد فقط در "سفر سنگ" و "داش آکل" از ادبیات استفاده کرد. در این سالها منتقدین بارها به کیمیای گفته اند چرا خودش را تکرار می کند. در جواب این افراد باید بگویم خیام 400 رباعی ندارد بلکه یک رباعی دارد. چون در تمام آنها یک فکر را انتقال می داده. یا پل سزان نقاش در تمام عمرش فقط یک سیب را کشید. من کلماتم را و کیمیایی فیلم هایش را به قدری صیقل داده که حالا بیشتر از پیش شفاف شده اند. ما روی سمبولسیم خط بطلان کشیدیم. در فیلم های کیمیایی هرچیزی  معنای خود را دارد نه معنای سمبلیک.


او افزود: ما بلدیم بنویسیم. در صدمین شماره مجله فیلم چندین هنرمند یادداشت داده بودند که در میان آنها نثر آقای کیمیایی بسیار قابل توجه بود. اما در همان شماره یک فیلمساز جهانی ایرانی به جای یادداشت عکسی فرستاده بود. این مانند کسی است که بلد نیست امضا کند انگشت می زند. 
احمدی با اشاره به دوران جوانی خود و کیمیایی گفت: ملا حالا قرص می خوریم، حوصله نداریم، به جای پرسه زدن در خیابان ها گوشه خانه می نشینیم. در این میان باید بگویم خواهر مسعود ایران خانم همواره یاور ما بودند. من بیشتر از  نیما، از ایران خانم الهام گرفتم.
در ادامه این جلسه کیمیایی با اشاره به فعالیت های احمدی گفت: احمد خیلی زود پا به دنیای روشنفکران دهه چهل گذاشت. به شکلی احمد مرا با خود برد اما ما هیچ گاه از هم جدا نشدیم.
او درباره تهمینه میلانی گفت: سال 59 وقتی می خواستم خط قرمز را بسازم دختری با دست های چسبی در حالی که اعلامیه چسبانده بود با دسته گلی در دست به سراغم آمد. او در سینما همه چیز را یاد گرفت. از کار با آپارات تا تدوین و فیلمسازی.
میلانی نیزبه عنوان دیگر سخنران مراسم به ذکر خاطرات خود از دیدن فیلم های کیمیایی در زمان نوجوانی پرداخت و گفت: آن زمان مردم کمتر کارگردانی را می شناختند و بیشتر با بازیگران آشنا بودند. اما آقای کیمیایی تنها کارگردانی بودند که مردم می شناختند. نسل ما کمتر کتاب می خواند این فیلم های آقای کیمیایی بود که ما را به بحث و گفت و گو وامی داشت.
در بخش دیگری از این مراسم سعید راد گفت: من افتخار می کنم که با آقای کیمیایی همکاری کرده ام. ما اخلاق سینما را از افرادی چون آقای کیمیایی آموخته ایم
.

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 یاد آن مرد سفر کرده بخیر

 

 



 

 

 

 




 



  - 

 

 

 

 

 
mashhadtoday.blogspot.com


 

 

 

 

 

 

 
andisheha.blogfa.com


 



1

2

3

4

5

6

صفحه بعدي
فهرس
1
2

3

4

5

6

صفحه بعدي
ت يافته ها: 
|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 یاد استاد

Dr. Ali Shariati
Shariati.com Main Logo
Dar Tajlil az Mo-allem e Bozorgvar
Dr. Ali Shariati

"I have no religion, but if I were to choose one, it would be that of Shariati's."
-Jean-Paul Sartre

|+| نوشته شده توسط مزدک در یکشنبه 5 شهریور1385  |
 گفتگو با مجلسیان

عضو کمیسیون اقتصادی مجلس در کفتگو با استحاله:

آقاي رئيس جمهور!

شما به مردم قول هايي داده ايد

 

 

آقاي رئيس جمهور! شما به مردم قول هايي داده ايد

متعاقب انتشار نامه گروهي از اقتصادانان كشور به رئيس جمهوري اسلامي و بحث و تبادل نظر پيرامون هشدار آنها در مورد سياست هاي اقتصادي دولت، روبرت بگلريان، عضو كميسيون اقتصادي مجلس اسلامي در گفتگو با روز به رئيس جمهور يادآوري مي كند كه او قول هايي به مردم داده است. اين كارشناس اقتصادي و معاونت سابق وزارت دارائی و امور اقتصادي؛ دولت احمدی نژاد را به احتياط بيشتر در برخورد با حساب صندوق ذخيره ارزي فرا مي خواند.

آقاي بگلريان، كميسيون اقتصادي محور اصلي سخن اقتصاددانان خطاب به رئيس جمهور را در كدام بخش مي بيند؟
البته اين نامه محورهاي متفاوتي داشت ولي اساس كار نگراني اقتصاددانان از سياست هاي اقتصادي دولت خصوصا اثرات اين سياست ها بر بحث استقلال، كنترل نقدينگي، سرمايه گذاري، بهره وري و مسائلي از اين دست است. در واقع نگراني اقتصاددانان از سياست هاي جاري دولت، محور اصلي بود.

عملكرد نه ماهه دولت در حوزه اقتصاد از نظر كميسيون اقتصادي عمدتا در چه زوايايي مورد نقد است؟
ببينيد من حالا فارغ از كلمه "عملكرد" پاسخ شما را مي دهم. به هر حال نحوه عمل آقاي احمدي نژاد خارج از محدوده معضلات ساختاري اقتصاد كشور ما نيست. آنچه كه بارز است اين است كه ما هنوز به يك اجماع از حيث داشتن يك سياست اقتصادي جامع و فراگير و مورد توافق همه دست اندركاران، اقتصاددانان و كارگزاران نرسيده ايم و به طبع آن در سياست گذاري ها هم نمي توانيم سياست يكدست و منسجمي را در پيش بگيريم. اين مشكلي است كه هميشه در حوزه اقتصاد كشور ما وجود داشته. بعد ديگر سياست گذاري هاي آقاي احمدي نژاد مربوط به نحوه برخورد ايشان با واقعيت هاي اقتصادي است. اگر بخواهيم بي طرفانه نگاه كنيم هر رئيس جمهور ديگري هم بود با اين مشكلات مواجه بود.

خب نحوه برخورد و تعامل با اين معضلات، با وجود مشكل ساختاري به هر حال مي توانست تا حدودي متفاوت باشد.
بله. ممكن بود سياست هاي مقتضي از فرد به فرد ديگر يا از گروه به گروهي ديگر متغير مي بود. اما همانطور كه اشاره كردم مسائل متنابهي هست كه همه با آن درگيرند. به طور مشخص فكر مي كنم سياستي كه دولت احمدي نژاد پيش گرفته اين است كه با افزايش طرف تقاضا مسائل را پيش ببرد.

اين سياست در شرايط فعلي با توجه به رشد نقدينگي و... چقدر مبناي عقلاني و اصولي دارد؟
ديدگاه ايشان شايد رشد سرمايه گذاري است اما اينكه ما چقدر بتوانيم با اعمال اين سياست ها، افزايش نقدينگي، تسهيلات و سياست هاي انبساطي در حيطه مالي و پولي به بخش واقعي اقتصادمان هم كمك كرده باشيم جاي بحث دارد.

چندي پيش آقاي دكتر خوش چهره يكي از همكاران شما كه در جريان انتخابات هم به آقاي احمدي ن‍ژاد نزديك بود و از زمره چند اقتصاددان نزديك دولت محسوب مي شد به شدت از سياست هاي اقتصادي دولت انتقاد و رييس جمهور را به مناظره دعوت كردند. چه شد ماجرا؟
تا آنجا كه من به خاطر دارم بحث كلي آقاي خوش چهره مربوط به وعده هايي بود كه دولت در بدو امر به مردم داده بود. بخصوص همان صحبتي كه مصطلح شده است.

آوردن پول نفت سر سفره مردم!
بله. ريز انتقادات ديگر ايشان را به خاطر ندارم.

محور اصلي اين انتقادات همين وعده هاي اقتصادي، بهبود وضعيت معيشت مردم، تاكيد روي "عدالت اجتماعي" و... بود.
اين به ديدگاه آقاي خوش چهره باز مي گردد. ايشان معتقدند با توجه به وعده هايي كه در بدو انتخابات از سوي دولت به مردم داده شد و تاكيد روي عدالت اجتماعي، سياست دولت در راستايي كه شعارش را داده حركت نمي كند. در واقع پيشنهاد مناظره هم در همين خصوص بوده است. اما به نظر من مشكل، ساختاري تر و فراگيرتر از اين حرفهاست كه ما بخواهيم به اين شكل برخورد كنيم.

يعني چي؟ به هر حال شعارها و وعده هاي انتخاباتي حداقل به شكل نسبي هم نبايد در دستور كار قرار بگيرد؟
بله، مي توان گفت هر گروهي، هر فردي در دوره انتخابات صحبت هايي مي كند كه به هر حال بايد آنها را با دقت بيان كند چون بعدا مردم و رسانه ها انتظار تحقق آنها را دارند. بايد به ايشان يادآوري كرد كه شما چنين قول هايي داديد و اكنون در اين راستا حركت نمي كنيد. اين طبيعي است.

در رابطه با سياستي كه دولت در مورد برداشت از حساب صندوق ذخيره ارزي پيش گرفته، نظر كميسيون چيست؟
در اين خصوص كميسيون هنوز به طور جدي بحث نكرده، اما نظرات اقتصاددانان به طور كلي اين است كه ما بايد بتوانيم ماهيت حساب ذخيره ارزي را حفظ كنيم و دولت حتي المكان با سياست هاي انبساطي به افزايش نقدينگي دامن نزند.

خب سياست جاري دولت چقدر با اين هدفي كه اشاره كرديد همخواني دارد؟
به هر حال نظرات اقتصاددانان جميعا به اين شكل است كه دولت بايد نسبت به حساب صندوق ذخيره ارزي محتاط تر عمل كند.

به نظر كميسيون اقتصادي، با توجه به سياست هايي كه دولت آقاي احمدي ن‍ژاد در قبال پرونده هسته اي پيش گرفته، اعمال تحريم هاي اقتصادي احتمالي از سوي جامعه جهاني چه تاثيري بر ساختار اقتصاد ايران خواهد گذاشت؟
اگر به آنجا برسيم بايد ديد نوع اين تحريم ها به چه شكل است. طبعا اعمال تحريم ها جنبه هاي مختلفي خواهد داشت. اگر بعد اقتصادي را بخواهيم مد نظر بگيريم هم از حيث مالي و هم از حيث بازار كالاها، واردات و... طبعا اولين كار دولت تنوع بخشيدن به بازارها و منابع اقتصادي خود است. بايد ديد نوع تحريم ها چگونه است و كشورهاي ديگر چه نوع تعاملي با جمهوري اسلامي خواهند داشت.


|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 

حبيب الله پيمان در گفت و گو با  استحاله:

 فرصتی که در دوران

 خاتمی از دست رفت

فرصتي که در دوران خاتمي از دست رفت

صد سال از انقلاب مشروطه گذشته است و هنوز بسياري در ايران از جمله اصلاح طلبان معتقد به مشروطه خواهي هستند. اما در مقابل اينان گروهي هم هستند که اعتقاد به جمهوري خواهي دارند و مشروطه خواهي را ناکافي مي دانند. در تحليل اين دو مفهوم و راهکار با حبيب الله پيمان، دبيرکل جنبش مسلمانان مبارز گفت و گو کرده ايم.

فعالان سياسي اصلاح طلب در ايران تقريبا به دو دسته تقسيم شده اند. يکي مشروطه خواهان و ديگري جمهوري خواهان. سعيد حجاريان صحبت از مشروطه خواهي مي کند و اکبر گنجي از جمهوري خواهي. مي شود تحليلي از اين دو مفهوم ارائه دهيد؟

مشروطه خواهي، باتوجه به آنچه که در انقلاب مشروطه گذشت و نياز دوران بود، تبديل حاکميت خودکامه فراقانوني و يا همان استبدادي به حاکميت ملي تابع قانون بود. در آن زمان تضاد اصلي ميان خودکامگي و حاکميت قانون بود.مشروطيت نيز يعني مشروط شدن حکومت به قانون و به اراده ملي. اين تضادي بود که در يک طرف آن طرفداران استبداد و خودکامگي بودند و دريک طرفش مشروطه خواهان. حال اين هدف در شرايط جامعه ايران تحقق پذير بود به شرط آنکه نيروهاي پيشرو مي توانستند به نحو درستي موانع را پشت سر بگذارند. در اينجاست که بايد به برخي از ضعف هاي جنبش مشروطه اشاره کرد. چه از لحاظ تئوريک و چه از لحاظ نيروهايش در ميان روشنفکران و روحانيون. برخي از عوامل هم از جمله مداخله قدرت هاي استعماري و وقوع جنگ جهاني اول، موجب شد که اين پروژه ناتمام بماند و با موفقيت روبرو نشود و مجددا نظامي استبدادي و ديکتاتوري سرکار بيايد. اما پروژه جمهوري آنگونه که بعضي تبيين مي کنند گامي فراتر از مشروط شدن حکومت است. در واقع دادن حاکميت مستقيم است به توده هاي مردم. يعني جمهور مردم مستقيما بتوانند در حکومت سهيم باشند. همانطوري که لازمه تحقق شعار دوران مشروطيت يعني پايبند کردن حکومت به قانون متناسب با رشد نيروهاي اجتماعي، نهادهاي مدني و آگاهي تئوريک جامعه است پروژه جمهوري خواهي هم به عوامل بيشتري نياز دارد.

آن زمان موفقيت جنبش مشروطه منوط به اين بود که هم به لحاظ تئوريک و هم به لحاظ عملي شرايط آماده باشد. به لحاظ عملي يعني اينکه نيروهاي اجتماعي به عنوان حمايت کننده جنبش مشروطيت، رشد کافي داشته باشند و همبستگي آنها هم آنقدر باشد که بتواند هر مانعي را از ميان بردارد. به لحاظ تئوريک هم يعني اينکه بتوانند به يک وحدت و انسجام فکري برسند. متاسفانه در آن زمان جنبش اصلاح ديني که در ايران به اندازه کافي پيشرفت نکرده بود و تازه گام هاي اوليه را برمي داشت و دنباله روي حوادث بود، نتوانست خود را با جامعه دموکراتيک مشروطه هماهنگ کند و اين موجب شکاف بين روحانيت، از يک طرف بين خودش، و از سوي ديگر با روشنفکران و اينها مانع از پيروزي جنبش مشروطه شد. خب ما امروز بايد ببينيم اگر پروژه مشروطه با موفقيت روبرو شده بود مي توانست در ذيل آن موفقيت يعني حاکميت قانون و دولت ملي، نهادهاي مدني، احزاب و تشکل ها شکل بگيرند و جمهور مردم در درون طبقات و گروه هاي اجتماعي و تشکل صنفي، سياسي و مدني پيدا کند؟ اگر در ايران حاکميت قانون و دولت ملي در طي چندين دهه دوام آورده بود ما امروز شاهد جامعه اي پيشرفته بوديم که طبقات اجتماعي با خودآگاهي طبقاتي، داراي سازمان ها و تشکل هاي خود بودند؛ و اقشار مختلف اجتماعي هم با خود آگاهي اجتماعي و هم خودآگاهي ملي هم مي توانستند مشارک گسترده اي در تشکيل دولت ملي داشته باشند و هم از منافع خود دفاع کنند. بنابراين آمادگي داشتند که مستقيما در اداره جامعه مشارکت کنند.

متاسفانه به اين دليل که عمر دولت ملي در ابتداي مشروطه و در دوران نهضت ملي و سال هاي ابتدايي انقلاب 57 بسيار کوتاه بود،فرصت لازم براي توسعه نهادهاي اجتماعي و سازمان يافتگي توده ها و نيز تکامل جنبش اصلاح ديني که در درون خود به معناي انباشت بيشتر تئوريک هم هست فراهم نيامد. به اين دلايل فکر نمي کنم جامعه ما، هم به لحاظ تئوريک و هم به لحاظ اجتماعي، آمادگي و وفاق و اجماع لازم براي ايجاد يک دموکراسي فراگير توده اي، يعني دموکراسي مستقيم را داشته باشد.

يعني شما معتقديد بدون گذر از مشروطيت نمي شود به جمهوريت رسيد؟

فکر نمي کنم بشود به صورت مسالمت آميز به آن رسيد. يعني اين گذار قطعا با خشونت همراه خواهد بود. چنانکه تجربه تاريخي نشان مي دهد به علت عدم آمادگي و وحدت نيروها بازهم جنبش به کشمکش هاي دروني مي انجامد و اين جنبش باز از درون، خودش را تضعيف مي کند و شکستش را رقم مي زند.

اما جمهوري خواهان نيز درمقابل معتقدند مشروطه خواهان به خاطر تعاملي که بايد به اجبار با راس حاکميت مي داشتند همواره در ايران شکست خورده اند. براي مثال هم مشروطه خواهان صدسال پيش و اصلاح طلبان اين دوره را نمونه مي آورند.

ببينيد، لازمه جنبش هاي اجتماعي، سازش با روش هاي کهن نيست. آنچه مانع از پيروزي ها شد نه تعامل با حاکميت بلکه ضعف جنبش هاي اجتماعي ما بود. در زمان دکتر مصدق اگر جنبش اجتماعي ما قوي و سازمان يافته بود، يک کودتا از درون حاکميت نمي توانست آن را ساقط کند. اگر در دوران اصلاحات دوم خرداد هم جنبش اجتماعي سازمان يافته و نيرومندي بود از دستاوردهاي خودش دفاع مي کرد. پراکندگي و تفرقه و ضعف سازمان دهي موجب شکست شد نه صرف تعامل و گفت وگو با حاکميت. هرگز چنين چيزي نيست.

اصلاح طلبان در بين خودشان هم فاقد وحدت تئوريک و استراتژيک بودند. بعدهم در دوره اصلاحات نتوانستند پايگاه اجتماعي نيروهاي آزادي خواه را ساماندهي کنند. تازه بين خودشان و پايگاه هايشان نيز فاصله و شکاف وجود داشت. حتي پرشورترين مدافعانشان که دانشجويان بودند سازمان يافته نبودند. يعني جز اقليتي در صحنه حضور نداشت و تازه آن اقليت هم پيوند تشکيلاتي با نخبگان و رهبرانشان نداشت. ما اگر به اين ضعف ها دقت کنيم آن وقت شکست را به شعارهاي داده شده نسبت نمي دهيم. اين عدم موفقيت به ضعف جنبش برمي گردد که حتي در طول در قدرت بودنش نتوانست از دستاوردهايش دفاع کند. وقتي اين نيروها نمي توانند در يک گذار مسالمت آميز و آرام از دستاوردهايشان دفاع کنند، آنگاه مي خواهند در يک گذار انقلابي اين کار را کنند؟ تجربه انقلاب 57 در برابر ما است. تازه آن همبستگي تاريخي ديگر به اين راحتي ها تکرار نخواهد شد. آن نيروها همانطور که توانستند ساخت قدرت را درهم بشکنند؛ چون در ميان خود اتحاد و همبستگي ارگانيک و وحدت تئوريک نداشتند و نيروهايشان توده وار بودند و سازمان يافته نبودند، نتوانستند از دستاوردهايشان دفاع و آن ها را نهادينه کنند. در مرحله نظام سازي، اين جريان در دست گروه هاي صاحب قدرت داراي نيروي نظامي قرار گرفت که مي توانستند توده هاي مردم را به دنبال خود بکشند. خب الان کساني که مي خواهند با يک گذار انقلابي کشور را به سمت يک جمهوري ناب ببرند بايد بگويند اولا چگونه مي توانند توده هاي مردم را براي چنين گذاري آماده کنند.

اگر مي خواهند توده وار آنها را به دنبال خود بکشند چه تضميني هست که اين تجربه تکرار تجربه انقلاب سال 57 نشود؟ اگر فکر مي کنند اين توده ها سازمان يافته هستند، نشان دهند کجا سازمان يافته اند. در شهرها، اقشار شهري مانند کارگران، کارمندان، معلمان، کسبه و نيروهاي فعال و موثر اجتماعي فاقد حداقل سازمان دهي براي دفاع، حتي از منافع صنفي خودشان، هستند چه برسد به خواسته هاي عمومي فراگير. ما بايد اين مرحله را بگذرانيم. جامعه بايد به خودآگاهي طبقاتي و خودآگاهي ملي برسد و از شکل توده وار خارج شود. اين عبور اما چگونه صورت مي گيرد؟ با انقلاب امکان پذير نيست. اين فرصت را يک حکومت ملي معتقد به قانون مي تواند فراهم کند.

جمهوري خواهي که فقط انقلاب کردن نيست. در چارچوب حرکت هاي اصلاحي هم به دست مي آيد. مانند همين نافرماني مدني که اکبر گنجي مطرح مي کند.

نافرماني مدني دو صورت دارد. يکي اينکه مردم در پيوند با يک رهبري اعتصابات بزرگ راه اندازي کنند. يعني برخي ها تحريم مي کنند و برخي ها هم قوانين حکومت را ناديده مي گيرند و با فلج کردن سيستم دولتي و بدون خونريزي اقلا دولت را وادار به پذيرش خواسته هايشان مي کنند. نافرماني همين است ديگر. مثلا مردم هند در نافرماني مدني جلوي قطارها مي نشستند يا کالاهاي انگليسي را تحريم مي کردند يا فلان کار را مي کردند. در گذشته ما هم اعتصابات وجود داشت؛ اما اگر دولت ها متکي به قوانين خودشان نباشند اين معترضين را سرکوب مي کنند. بعد از سرکوبي هم خواه ناخواه مبارزه به خشونت کشيده مي شود. پس منظور از نافرماني در اين شکل اين است که اولا توده ها در پيوند با رهبري فرامين و خواسته هاي او را اطاعت کنند که البته اکنون در جامعه ما توده هاي مردم چنين رهبري را که حاضر باشند پشت سرش فداکاري کنند و هزينه بدهند، ندارند. يعني صرف اينکه شما از مردم بخواهيد که فلان کار را کنند، مردم آن کار را نمي کنند. مثل اواخر دوره اصلاحات که نمايندگان در مجلس ششم تحصن و اعتصاب کردند و درخواست حمايت هم شد اما حتي دانشجويان هم از اعتصاب و استعفايشان حمايت نکردند.

خب آقاياني که صحبت از نافرماني مدني مي کردند بايد آن روز اين را امتحان مي کردند که ببينند اگر از مردم بخواهند که بيايند آيا آنها اجابت مي کنند. آيا اين کار توسط اصلاح طلبان شدني بود؟ نبود. چرا نبود؟ چون يک تشکل سازمان يافته نبود. در دوران نهضت ملي اما چنين شرايطي وجود داشت. از سال هاي 20 تا 30 سازمان ها و احزابي در سايه آزادي شکل گرفتند که با توده ها ارتباط تنگاتنگي داشتند و به کمک همين احزاب و سازمان ها هم بود که اعتصابات وسيع و گسترده و تعطيلي عمومي صورت مي گرفت. در دوران انقلاب هم چنين چيزي بود؛ اما مي خواهم ببينم از دهه 60 به اين طرف چنين امکاني وجود داشت؟

در سال هاي ابتدايي شکل گيري جنبش دوم خرداد 76 اين امر امکان پذير بود.

به شرطي که رهبري جنبش مي توانست به سرعت يک ارتباط تشکيلاتي برقرار کند. اگر چنين کاري مي کرد من هم موافقم که موفق مي شد. تازه در اينجا فقط مي توانست هدف هاي قانونمند خود را پيش ببرد ولي نمي توانست کل قانون اساسي را دگرگون کند. چون در مقابلش واکنش شديدي نشان داده مي شد که نتيجه اش يک سرکوب گسترده بود

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 روزی که به دیدار شیخنا عبد الکریم رفتیم... اما بی سروش آمد

۲۹ مرداد ۱۳۸۵

دين در دوران مدرن

 به كجا مي رود؟


دكتر عبدالكريم سروش

۲۹ مرداد ۱۳۸۵

سنت و مدرنيته دو مغالطه بزرگ دوران‌اند – نه سنت هويتي است واحد و نه مدرنيته. نه دين گوهر ثابتي دارد، نه تاريخ و هر كدام از اينها را كه واجد ذات و ماهيتي بدانيم، دچار مغالطه‌اي شده‌ايم كه جز خاك افشاندن در چشم داوري، ثمري و اثري ندارد.

سئوال از اينكه مدرنيته با دين چه مي‌كند، سئوالي است به‌غايت ابهام‌آلود و اغتشاش‌آفرين و عين افتادن در مغالطه يادشده. ابتدا بايد به شيوه فيلسوفان تحليلي سئوال را بكاويم تا راه براي يافتن پاسخ هموار شود. مدرنيته نه روح دارد و نه ذات. مدرنيته چيزي نيست جز علم مدرن، فلسفه‌هاي مدرن، هنر مدرن، سياست مدرن، اقتصاد مدرن، معماري مدرن و امثال آن‌ها و وقتي مي‌پرسيم مدرنيته با دين چه مي‌كند؟ درحقيقت ده‌ها سئوال را بر هم ريخته‌ايم و طالب پاسخ واحد شده‌ايم كه امري است دست‌نيافتني. بايد بپرسيم علم جديد با دين چه مي‌كند؟ فلسفه‌هاي جديد با دين چه مي‌كنند؟ سياست جديد با دين چه مي‌كند و قس علي هذا. و حكم هر كدام را جداگانه به‌دست آوريم. در ميان آوردن قصه "عقلانيت جديد" هم دردي را دوا نمي‌كند كه چون بالاخره عقلانيت جديد همان است كه در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جديد پديدار شده است و لذا دوباره به همان جاي اول برمي‌گرديم. تازه دين هم مصداق واحدي ندارد، غرض‌مان اسلام است يا مسيحيت يا بوديزم يا اديان ديگر؟

پس سئوال مشخص في‌المثل اين است كه علم مدرن با دين اسلام [يا مسيحيت] چه مي‌كند؟
وقتي به اين‌جا مي‌رسيم، افق سئوالي و البته افق پاسخ روشن مي‌شود. به تجربه‌ تاريخي بنگريم تا ببينيم علم جديد، في‌المثل با مسيحيت چه كرده است. پاسخ پيداست. علم جديد به بي‌اعتباري يا كم‌اعتباري مسيحيت انجاميد.

نزاع كليسا و علم جديد در قرون پانزدهم و شانزدهم ميلادي، نزاعي بس سرنوشت‌ساز بود و سبب شد تا مسيحيت فروتن شود و پاي در گليم خود كشد، و حد خود را بشناسد و مدعيان انسان‌شناسي و جهان‌شناسي و خداشناسي خود را سامان موجه‌تري بدهد و همزيستي با علم را آغاز كند و در يك كلام "‌دين‌تر" شود، يعني به كاركرد اصلي دين كه همانا تنظيم رابطه دروني مخلوق و خالق است، نزديك‌تر گردد.

اينكه علم جديد با اسلام چه خواهد كرد، سئوالي است تاريخي و پاسخي حدسي و فرضي دارد. مسلمانان هنوز اين مواجهه را نيازموده‌اند و از اينكه در معركه آن نزاع نيفتاده‌اند، نبايد ذوق‌زده باشند.

از اندوه ديگران "لا حول گويندشادي كنان".
ز نقص تشنه لبي دان به عقل خويش مناز / دلت فريب، گر از جلوه سراب نخورد

همين نزاع علم و دين كه به بي‌اعتباري و كم‌تواني مسيحيت و كليسا انجاميد، سبب‌ساز سكولاريزم هم گرديد.
يعني براي كليسا و نهاد دين، قدرتي و پشتوانه‌اي باقي نماند تا در صحنه قدرت و سياست، بازيگر بماند.
سياست، عرصه زورآزمايي قدرتمندان است و همين كه يكي از بازيگران از توان و نفس افتاد، خودبه‌خود از آوردگاه قدرت بيرون خواهد رفت و جاي خود را به ديگري خواهد داد.

سكولاريزم، نه به‌ فرمان و توصيه كسي مي‌آيد و نه به فرمان و توصيه كس ديگري مي‌رود؛ نتيجه قهري توانايي و ناتواني بازيگران عرصه قدرت است و اين سرنوشتي بود كه براي مسيحيت به ناچار رقم زده شد.

از ياد نبريم اتفاق مهم ديگري در مسيحيت را؛ يعني دوپاره شدن آن را به پروتستانيزم و كاتوليسيزم در آغاز دوران جديد، كه آن هم در تضعيف ولايت كليسا نقش عظيمي داشت. مسلمانان، در آغاز تاريخ خود، اين دوپاره شدن را تجربه كردند و از آن پس كمابيش به دو شاخه تسنن و تشيع ثابت ماندند و ضعف و قوتي را موجب نشدند.
فلسفه‌هاي مدرن نيز در چالش با دين، دست كمي از علم نداشتند. با اين تفاوت كه تاثيرات علم ملموس‌تر بود و تاثيرات فلسفه نامحسوس. فضاي استبدادي ممالك‌ اسلامي، هيچ‌گاه به مواجهه طبيعي و آزاد اين رقيبان، مجال و رخصت نداد و قوت اسلام در اين آوردگاه هم، نهفته و نا معلوم ماند. و همين موجب توهم استغنايي شد كه دامن مسلمانان را هنوز كه هنوز است، رها نكرده است.

هنوز هم پاره‌اي از ناآزمودگان و سنت‌گرايان مي‌پندارند فلسفه اسلامي، اشرف واصح فلسفه‌هاي موجود است و فيلسوفان مدرن، مغالطه‌گراني و گمراهي بيش نيستند كه "چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند".

سياست جديد كه از دروازه مشروطيت به مدينه اسلام ايراني درآمد، نه مسبوق به ورود علم جديد بود، نه فلسفه جديد، و لذا ديني كه قوت و ضعفش را حد آن دو آوردگاه امتحان نكرده بود، و حد خود را نشناخته بود، به مصاف سياست رفت و نتيجه‌اش جز ناكامي و نامرادي و نقص و ناتمامي چه مي‌توانست باشد؟ نتيجه‌اش نه سكولاريزم سكولار بود و نه تئوكراسي تئوكرات. و هر چه پس از آن زاده شود، كودك ناقص‌الخلقه و ناتمامي بود كه عبرت خلايق شد و اين مثل بر حجله‌ عالم فاش كرد كه "طفل نازادن به از شش‌ماهه افكندن.

باري، بر صاحب قلم كمابيش – در حد طاقت بشري – آشكار است كه تجربه‌ اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسيحيت و يهوديت نخواهد بود، يعني برخلاف پندار و كوشش سنت‌گرايان كه رجعتي خام و ناممكن به گذشته را خواستارند، و البته آن را در جامه‌اي از الفاظ پرطمطراق مي‌پوشانند و سرحلقه آنان كه روزگاري از دفتر فرح پهلوي با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسي در آسمان حكمت خالده مي‌گشت، اينك پرمدعا‌تر از هميشه به مدد مداحان و شاگردان ديرين خود به ميدان آوازه‌جويي پا نهاده است. آري برخلاف پندار اين سنت‌گرايان و ساكنان حجره‌هاي تحجر اگر اسلام نسبتي متوازن ميان معرفت و هويت را ساماني خردپسندانه ندهد، گرفتار سنت‌پرستان وهويت‌گرايان بي‌معرفت و بي‌حقيقتي خواهد شد كه با بنيادگرايي كور، دمار از روزگار حقيقت برخواهند آورد.

تجربه تاريخي مسيحيت چنين مي‌گويد كه علم و فلسفه و هنر و تكنولوژي و سياست جديد،‌ ابتدا دين را به گرداب ناتواني و نارسايي خواهند افكند و پشتوانه‌ ايماني و تجربي را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نيك و بدش را در برابرش خواهند گشود، و پس از آن است كه مرحله دوم يعني مرحله تفسيرهاي تازه فرامي‌رسد و دردمندان، در پرتو دستاوردهاي جديد بشري به بازفهمي مواريث ديني دست همت خواهند گشود. و راهي را كه دين همواره مي‌پيموده، يعني مدد گرفتن آن از فرضيات غيرديني، دنبال خواهند كرد و با اجتهادات جديد، باب تطبيق و تطابق را بازخواهند كرد. پس از اين است كه وارد مرحله سوم مي‌شويم؛ خواستاري رجعت به خلوص پيشين و دست شستن از ورزش‌ها وچالش‌هاي فكري و غنودن در بستر مواريث سنتي و دم زدن از هويت مظلوم و منقرض پيشين، و مرثيه سرودن براي مآثر و مفاخر گذشته، و خرم و قذح كردن بيشه‌ها و انديشه‌هاي مدرن است. اين حركت رجعي دو صورت فعال و منفعل دارد؛ سنت‌گرايي انفعالي آن و بنيادگرايي [كه بهتر است آن را هويت‌گرايي بي‌معرفت بخوانيم]، صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعت‌ها و ابداع‌ها را بايد مرحله چهارم مواجهه دين و مدرنيته بدانيم.

فرقه‌هاي جديد ديني كه مسيحيت آن را آزموده است و در اسلام و تشيع هم در دوران اخير سابقه دارد، بي‌نسبت با ورود و ظهورتجدد در عرصه ديانت نيست و همواره خوف آن بوده است كه پاره‌اي از بدعت‌ها، اجتهاد و پاره‌اي از اجتهادات، بدعت خوانده شوند و خشك‌ و تر به يك آتش بسوزند. گمان ندارم كه هيچ يك از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسيحيت را با اسلام به عين عيان مشاهده نكرده باشند و دست كم در حوزه‌هاي يادشده بر صحت آن گواهي ندهند.

آن‌چه امروز تحت عنوان بازانديشي سنت يا فعال كردن سنت از آن ياد مي‌شود، اولا معناي محصلي ندارد، ثانيا روش روشني ارايه نمي‌دهد. چه معنا دارد كه به بازانديشي علم و طبيعيات قديم [كه جزيي از اجزاي سنت است] رو آوريم و به فعال كردن آن دست بگشاييم؟ آن‌هم با كدام روش؟

همين‌طور فعال كردن فلسفه قديم كه پيدا نيست چه معنا و مبنا و روش و فايده‌اي دارد؟ اين‌ها همه الفاظ تهي و عبارات نينديشيده‌اي است كه امروزه كرارا و تقليدا در ميان ما جاري است و حاصلي و كاركردي ندارد.
اگر غرض فعال كردن سنت ديني است، بايد اين را به تصريح به زبان آوريم و آن‌گاه معين كنيم غرض از دين، هويت ديني است يا معرفت ديني. فعال كردن هويت بي‌معرفت، جز بنياد نهان بنيادگرايي خشن، عاقبتي و نتيجه‌اي ندارد و فعال كردن معرفت ديني هم جز در پرتو انديشه‌هاي مدرن راهي و روشي ندارد.

در مصاف اين بازفهمي و بازتفسيري است كه دين، قوت دروني خود را چنان‌كه هست، نشان خواهد داد، و ماندني بودن و نبودنش آشكار خواهد شد و آن‌گاه است كه يا به انزواي دينداري معيشت‌انديشانه خواهد رفت و به عادتي از عادات زندگي بدل خواهد شد و يا الهام‌بخش معرفت‌انديشان و تجربت‌انديشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سيراب خواهد كرد. گر چه همين تجربه ايماني را هم معرفت‌انديشي آرام نخواهد گذاشت و "سبب‌داني" به قول مولانا دست در خون حيرت خواهد برد و راه قرب را كم راهرو خواهد كرد.

آن‌ها كه خواستار بازگشت و احياي تمدن اسلامي‌اند، فراموش نكنند كه آن تمدن جسمي بود دربردارنده روحي. و روح ديرخفته اسلام را تنها در آوردگاه‌هاي معرفتي مي‌توان بيدار كرد و دل بستن به جسمي فربه و روحي رنجور، يادآور حكايت سليماني است مرده و تكيه‌زده بر عصايي موريانه‌خورده.

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند/ كه خفته‌اي تو در آغوش بخت خواب‌زده


|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 

استحاله

رویارویی سایه های

سپید وسیاه

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 شریعت گشت های همیشه "

منصور خورشیدی

با همین پیکر پیر

سرگردان صدا نمیشوم

از خاک مردگان

پیش از صدا

فرصت برخاستنم بود

در شریعت گشت های همیشه

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 در لحظه ی بداهه

درباره ی تخته ی سیاه ازبداهه(در سال ۱۹۹۴ (۱۳۷۳ شمسی) فستیوال معروفِL’oeil écoute  (چشم می‌شنود) برنامه‌های خود را به مدت یک هفته به کارهای يد الله رویایی اختصاص داده بود که در آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان معروف فرانسوی دومی نیک پره شه.
نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال، بداهه‌کاری و بداهه‌سازی در برابر مردم بود ،یعنی پرفورمانس (PERFORMANCE) ویا آفرینش علنی ومستقیم، که در شب پانزدهم اکتبر برگزار شد و تا نیمه‌های شب ادامه یافت و در آن، نقاشی و شعرو موسيقی با هم و همزمان آفرینش ِهنری می‌کردند. حسین زنده‌رودی یک بوم نقاشی رنگ و روغن چهل متر مربعی را در در ظرف سه ساعت کار بی وقفه و پر تحرک به شیوه‌ی خود نقاشی کرد : گل سرخ‌های مصنوعی بر زمینه‌ی آبستره از رنگ روغن با مواد مختلف، و اشياء و ابزاري که قبلاً سفارش داده بود. به هنگام خلق این اثر هیجان تماشاگران کمتر از هیجان خود نقاش نبود که روی بوم بزرگ خود به هر سو می‌دوید ورنگ ها و مونیوهایش را جا بجا می‌کرد. زنده رودی نام این بوم چهل متر مربعی را «گلستان» گذاشت که درواقع یک بازسازی از شعر لبریخته  ۱۵۵ (بسیارباغ های کیهانی/درسنّ  ِسقف رسیدندو/ سقف ماند ...) است که در کاتالوگ وآفیش فستیوال هم آمده بود.
يد الله رویایی در سالن دیگر موزه کارهای نقاش ونوازنده پيا نو را که روی اکران تله‌ویزیون پخش می‌شد همراه با مردم دیگر می‌دید. و در ارتباط با آنها کلمه‌ها وگفته‌هايی را بر تخته‌ی سیاه می‌نوشت و در ميكروفون می‌خواند که به نوبه‌ خود روی اکران در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد. او بعضی از بداهه‌نویسی‌هایش را روی کلمه‌هايی که مردم برای او می‌فرستادند می‌کرد ، و گاه بر طومارهای کاغذی که بر دیوارهای موزه آویخته بودند می‌نوشت، خط می‌زد ، پاره می‌کرد،برزمین می‌انداخت ، و گاه جلوی دوربینی که او را تعقیب می‌کرد می‌گرفت و تماشاگران هم آن‌ها را برمی‌داشتند،و یا از هوا می‌گرفتند و به امضای شاعر می‌رساندند.
صدا و کلمات شاعر که در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد، گاه پیانیست، که خود در حال بداهه‌نوازی بود، آنها را می‌گرفت و با صدای خود تکرار می‌کرد .همچنانکه در سالن نقاشی آنهایی که به رفتار زنده‌رودی بر بوم بزرگ گسترده بر سطح سالن می‌نگریستند، گوش به شعر هم می‌سپردند.
کانال ۳ تله‌ویزون فرانسه از این پرفورمانس و نمایش هنری ِسه ساعته یک ویدیو کاست یک ساعته تهیه کرده است با عنوان «دعوت به موزه».
رویایی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شب ِخود را، به ترجمه‌ی خود، برای ما فرستاده است که در اینجا با هم می‌خوانیم.


                                        تخته‌ی سیاه از بداهه*

«درلحظه‌ی بداهه آنچه به ذهن می‌رسد به دعوت همان چیزی است که به ذهن رسیده است ویا رسیده بوده است. و بداهه نویسی گاه رسیدن به رسیده هایی است که دعوت از نا رسیده‌ها می‌کنند. اجرا است . بداهه اجرای نویسش است. خود کاری ِدست نیست . ولی خودکاری ِ دستی است که دست در ذخیره‌های ذهن می‌برد ، به ویژه اگر در برابرمردم و زیر نگاه دوربین باشد. گفتنی‌ست که مصرع‌هايی که روی واژه‌های پیشنهادی مردم بر تخته ِ سیاه آمده بودند دراین ترجمه حذف ویا جا بجا شده اند.»
                                                     ی. رویائی

۱

نویسش ۲

  آنکه در شخص ما می نویسد

 

اگر شا نس این را داشته باشیم که یک شخص دیگری از خودمان بسازیم، یعنی موفق بشویم که بسازیم، (ساختن به معنی دقیق کلمه). بطوریکه به این «ساخته»، به این شخص ِساخته، و به ساخته بودن ِاین انسان ِدیگری که در خود می‌سازیم، تکیه کنیم. این انسان ساخته‌ رازهايی دارد. مثل هر آفریدنی، هر ابداعی، که رازی دارد. وقتی روی این شخص ِساخته، به مدد نوشتن، به مدد شعر، تکیه می‌کنیم، انسان ِخود را فراموش می‌کنیم، که شاید به نوعی حذف ِ ضمیر «م» است، حذف ِ «من» . حذف ِاگو است.

ولی وقتی با این من ِ ساحته کاری نداریم، و رو نمی کنیم، با خود ِخود هستیم، با من ِخود. و این من ِ خود هست که می‌نویسد وآن من ِساخته را می‌سازد. به عبارت دیگر باید بگویم که من می‌نویسم پس هستم. همیشه.

 آیا من همیشه می نویسم؟ در حالی‌که تو هم همیشه فکر نمی‌کنی. تو  گاهی فکر می‌کنی، پس گاهی هستی. من هم برای این هستم که با نوشتن فکر می‌کنم، یعنی برای اینکه فکر بکنم می‌نویسم. ولی همیشه آن من ِساخته را رو نمی‌کنم. یعنی من هم گاهی فکر می‌کنم، پس گاهی هستم.une 12, 2006

در خوانش ِ هوا

«کلمه‌ها در هوا هستند وهوا هستند. فضای کوچکی کنار فضايی کوچک. کسی هست که آنها رابه هم ‌می‌ریزد وفضايی می‌سازد که ربطی به آنجه بود ندارد . این فضا بازی دست بردن در غیب است. در پشت. ساختن  ِآن چیزی هست که نیست. یعنی ضلع ندیده را دیدن.»
                                 از کتاب «عبارت از چیست» زیرچاپ
.
 

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 شعری از منصور خورشیدی

 تمام مرا

   به گردن ماه بیآویز

   تا تمام تورا

   سقوط کنم

   درسینه های باز

   نزدیک تر به دور

   وقتی نور

   از تن تو می گذرد

 

 

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 نویسشی از ید الله رویایی به عباس معروفی

عباس عزیز،

تخته‌ی سیاه از بداهه
 
من هیچ فیلسوفی را نخوانده‌ام . واقعاً چیزی از آنها نمی‌دانم. من چیزی نمی‌دانم. هیچ نمی‌دانم. و یا هیچ می‌دانم. یعنی از لحظه‌ای که می‌نویسم همان لحظه‌ای را که می‌دانم می‌نویسم. لحظه‌ای که حامل حرف است، که حرفی از خودش را با خودش می‌برد، نه میراث لحظه‌های پیش از خودش را. الا این حرف ِهنوز وهمیشه عجیب ِسقراط که :
چون نمی‌دانی که نمی‌دانی
گمان داری که می‌دانی
دو ریل موازی به لغت می‌دهند که در من چیزی را به چیزی نمی‌رساند، جز به شک  که در فضای بین دو ریل می‌راند. فضای بین دو ریل؟ پاره فضا، اسپاسمان.

Yadollah-Royaii01.gifتا وقت دیگر  قربانت

|+| نوشته شده توسط مزدک در شنبه 4 شهریور1385  |
 
 
بالا